در روزنامهها و مجلات و مجموعه‌مقاله‌هاى چاپی، نوشتههای فراوانى با عنوان «زبان فارسی هویت ایرانی» خوانندگان را فیض و فایده بخشیده و میبخشند.. زبان کنونی مردم آذربایجان که صحرا و روستا و شهرنشینانش به آن سخن میرانند یکی از رکنهای رکین و پایههای متین زبان فارسی بوده و از هزار سال پیش تاکنون لغات و اصطلاح‌هاى آن در متن‌هاى تاریخی و کتاب‌های مختلف به ثبت رسیده و یا با گویش‌های شهرستان‌های ایران هم‎‎آهنگی و هم‌بستگی داشته است. به‌منظور این‌که این ادعا به ثبوت رسد نزدیک به پنج‌هزار واژه‌ى ناب فارسی را که در محاوره‌ى امروزی مردم آذربایجان رایج و دایر است گردآوری کرده، شواهد و مدارک آن را فراهم ساختهام.

اینک از بخش (آ. A) آن مجموعه که شامل دویست و سی و اند واژه است نمونههایی را به خوانندگان محترم عرضه میدارم. بدیهی است که واژههای گردآمده آذری، بیرون از شمار بیش از دو هزار لغت عربی است که از طریق زبان فارسی وارد گویش‌های شهرستان‌های ایران شده و در آذربایجان هم تداول پیدا کرده است.

آ - A

آب، Ab: لفظ «آب» و «اُو» با قرار گرفتن در پیش و پسِ واژهها، بیش از شصت لغت رایج در آذربایجان را معنی و مفهوم بخشیده است. مانند: آب‌انبار، آبدار، آبگوش، آب‌نابات، آب‌لیمو، آب‌غورا، خاک اُو، دَن اُو، میراُو، اُو خوار، اُوکاما، قنداب، دوغاب، شورآو، نم اُو،...

آباجی، abaji: خواهر، هم‌شیره.

در فرهنگ معین آباجی، در لغتنامه‌ى دهخدا آبجی واژه‌ى ترکی معرفی شده است. در صورتی که در شهرهای کرمان، بلوک میبد، کازرون، شیراز، بوشهر، خوانسار، مازندران، یزد، هم‌شیره را «آباجی» میگویند. در سیرجان و بختیاری چهار لنگ «آواجی»، در گلپایگان «آجی» میخوانند. در قصران و تهران و اصفهان «آبجی» زبان‌زد است (کتاب کوچه، ج 1، ضربالمثلهای آبجی‌خاکانداز، آبجی‌رقیه، آبجی‌سکینه و آبجی‌سلطان را با ترانه‌ى آبجی‌مظفر ثبت کرده است).

همان‌طوری که در آذربایجان مرسوم است در کرمان، بیرجند، سیرجان، مراغی طالقان، هم‌شیره را «باجی» هم خطاب میکنند.

آباره، abare: آب باره، حصار و دیوار آب، آب‌راه، آسیابهایی که در سراشیب مسیر رودخانهها قرار نگرفته و در دشت مسطح و کمشیب بنا میشد، آب آن‌ها را از مسافتی مناسب، با ساختن دیوارهای خاکی سربالاىی ملایم، به دهانه‌ى ناو آسیاب هدایت میکردند. کنارههای دیوار دوطرفه‌ى خاکی را درختان بید و تبریزی میکاشتند و دو جانب آب‌راه را با خاک‌ریزی، از بالا به پاىین شیب میدادند. این آب‌راه و ساختمان ابتکاری را «آباره» مینامیدند. در جنوب غربی شهر سلماس تا سال 1330 خورشىدى، هم‌چو آسیابی به نام «آبارا دىیرمانی» دایر بود.

آپار، apar:

در فرهنگ پهلوی به فارسی، تألیف بهرام فره‌وشی آمده است: «اپار appar، برده‌شده، دزدی‌شده، جابه‌جاشده. در آذری به‌صورت آپارماخ apparmax به‌معنی بردن به‌جای مانده است» (ص44).

«آپارمنی بنده وور / زلفونن کَمَنده وور

مین یردن یارام واردر اسیر گمه سنده وور

«آپاردی سئل‌لر سارا می منیم / بیرآلا گوزلی بالا میمنیم».

آپارتی، aparti: در آذربایجان، شخص کلاش، بیحیا و پررو را آپارتی می‌گویند. در تمام استان‌ها و شهرهای ایران این واژه به همان معنی مصطلح در آذربایجان به‌کار میرود.

در همدانی: پاچه‌ورمالیده، حقه‌باز، بزن‌بهادر.

در لکی: حیلهگر، حقه‌باز.

در لری: حقه‌باز، شیاد.

در ساوه: بی‌شرم، حقهباز.

در مشهد: شارلاتان، بیچشم‌‌ورو.

در اصفهان: هتاک، بیچشم‌‌ورو.

در کازرونی و شیرازی: حقهباز، متقلب، زبانباز.

در بوشهر، سروستان، قصران، سیرجان و نهاوند هم معانی فوق را دارد.

در ارمنی، آپاراسان aparasan: یاغی، سرکش، گستاخ. و آپِراسان، aperasan: بیبندوبار، بیپروا، افسارگسیخته، بیرسن.

آتاش، atas: آتش.

در پهلوی: آتاخش.

در ارمنی: آتاش.

«آتاش یانماساکول اولماز»: تا نسوزد آتشی، خاکستری پدید نمیآید.

«ماشاورا کن، اَلیوی آتاشا اوزاتما»: با وجود انبر، دست به آتش مزن.

و ترکىب‌هاىى چون: آتاش‌پارا، آتاش‌خانا، آتاش‌کش،...

آج - آز، az - aj: گرسنه، آزمند.

آج در فرهنگ آذربایجانی - فارسی تألیفِ بهزاد بهزادی: گرسنه، سیریناپذیر، حریص، آزمند، طماع، فقیر و ندار. در فرهنگ‌های فارسی و لغتنامه‌ى دهخدا هم واژه‌ى «آز» زیاده‌جوىی، افزونطلبی، طمع، تنگچشمی، گرسنه و طالب سیری معنی یافته است. در ادبیات فارسی معانی و مفاهیم آز با آجِ آذری هم‌سان است.

1. راست گفت اندرین حدیث آن مرد / آز را خاک سیر داند کرد (سناىی)

ضربالمثل آذری: «آجین قارنی دویار، گوزی دویماز».

حریص داىم در غم است، هرچه دارد پندارد کم است.

2. این آز نهنگی است همانا که نپرسد / از گرسنگی خویش حرامی و حلالی.

زبان‌زد آذری: «آجین ایمانی اولماز / آجا مییت حلال در».

آجیش، ajis: سوزش، درد.

مَعدَم آجیشیر: معدهام میسوزد، درد میکند.

آجیشماق در فرهنگ آذربایجانی- فارسی: سوز داشتن، شدت گرفتن درد، تحریک کردن.

آقای دکتر علی رواقی در مجله‌ى نامه‌ى انجمن (شماره‌ى 1) کلمه‌ى آجیش را تب‌وسوز معنی کرده و نوشتهاند: «در فارسی هروی به دردهای گاه‌به‌گاه و ناگهانی در اندام را آجیش گویند».

آجیش در فرهنگ‌های فارسی: لرز، تشنج، آزیش.

آقای دکتر رواقی در شماره‌ى دوم سال سوم (تابستان 1382) مجله‌ى نامه‌ى انجمن در مقاله‌ى «گویشها و متون فارسی» سه صفحه مفصل درباره‌ى کلمه‌ى آجیش توضیح داده و سند اراىه کرده و از گویش‌های دماوندی، گیل و دیلم، مازندرانی، خراسان بزرگ، سمنانی، فارسی هروی، بیرجندی، تربت حیدریه و غیره، نمونهها آوردهاند.

در ضمن، از صفحه‌هاى متعدد کتاب الابنیه شواهد لازم را اراىه فرموده‌اند.

ضربالمثل آذری: «سوغان یِه مَه میسن، نیه آجیش سان»؛ پیاز نخوردهای، چرا میسوزی؟

آجیغ، ajiy: قهر، نفرت، کینه، کراهت، خشم، آزیغ.

«آجیغما گَلدی»: بدم آمد. نفرت کردم. کراهت دارم.

«سنین آجیغ وا»: به کینه‌ى تو، بر علیه تو.

«آجیغین آچارام»: تلافیاش را درمیآورم (ابراز خشم).

آزیغ در  لغتنامه‌ى دهخدا: تنفر و نفرتی که از اقوال و افعال کسی در ظاهر و باطن به هم رسد. (برهان) کراهت، نفرت.

ضربالمثل آذری: «غملی آداما، اوزگه سنین گولمه‎‎سی آجیغگَلَر»؛ به آدم غمگین، خنده‌ى بیگانه نفرت میآورد.

آدا، ada: جزیره، خشکی میان ‌آب، آبخوست، آداک.

آداک در لغتنامه دهخدا: جزیره، خشکی میان آب.

«قویون آداسی» نام جزیرهای است در دریاچه‌ى ارومیه.

ضربالمثل آذری: «آداوا گورد آزدی، بیری ده گمی نن گلدی»؛ در جزیره گرگ کم بود، یکی هم با کشتی آمد.

نظیر: «گلپایگان گرگ کم داشت، یکی هم از گوگد آمد».

آدینه، adine: روز جمعه، آدینه.

در دشت مغان شب جمعه را «آدینه آخشامی» مینامند. این واژه در اردبیل، مشکین‌شهر، نمین و ارسباران نیز متداول است. مرحوم شعار نوشته است: «خیرات شب جمعه برای مردگان را آدینالیق میگویند. در تکاب افشار ضربالمثل زیر شهرت دارد: اِشَک دن آدینالیق اولماز».

آر، ar: پاک، تمیز و پاکیزه.

مثال: «فلان کس آر، مردار بیلمیر»؛ فلانی پاک و ناپاک نمیداند. این مثل را جایی به کار میبرند که کسی چندان رعایت نظافت نکند و یا از برخورد با وسایل نجس و ناپاک اباىی نداشته باشد.

مثال دیگر در تعریف چیزهای پاک و مصفا:

«آیدان آری، سودان دوری» (وفائی)؛ پاک‌تر از ماه، صافتر از آب.

کلمه‌ى آر از مصدر «آریدماق» آذری مشتق شده است که با اردان فارسی به معنی «صافی، آبکش، پالاون» همخوانی دارد.