آر، ar: عصمت و عفت، پاک‌دامنی، پارساىی، آر و ناموس.

از حاصل بررسی‌ها چنین استنباط میشود که در زبان فارسی و تداول عامه، واژه‌ى «آر» آذری با عار عربی در تلفظ و تحریر، تداخل پیدا کرده و در معنی تعارض و تناقض آفریدهاند. زیرا آر آذری صفت ستوده است و عار عربی ناستوده.

عار: عیب، ننگ، رسواىی.

ما نداریم از رضای حق گله / عار ناید شیر را از سلسله. (مولوی)

آن‌جا که حمیت است مردان را / از مادر شوی‌کرده عار آید. (عبادی شهریاری)

در زبان آذری هم، همین مضامین و معانی به‌کار میرود.

«بورج آلماقدان عاریم گلیر»؛ از وام گرفتن عارم میآید، ننگ میشمارم.

«بیکارلیق بیعارلیق» (وفائی)؛ بی‌کاری بی‌عاری.

کسی که بناچار شغل کارگری اختیار میکند، در مقابل ایراد دیگران میگوید: «ایشله ماق عار دگل»؛ کار کردن عار نیست.

سعدی هم میفرماید:

مرا نیست ز آهنگری ننگ و عار / خرد باید و مردی ای بادسار.

واژه‌ى آر آذری، در زبانزدهای مردم آذربایجان با واژه‌ى «آراست: تزکیه و تهذیب» مندرج در ذیل فرهنگ‌های فارسی مأخوذ از مصنفات کاشانی هممعنی است.

در آذربایجان، هر گاه بخواهند خانوادهای را به نیکی یاد کنند و بستاىند، میگویند: «چوخ آرلی ناموسلی خانواده‌در»؛ خانواده‌اى پاک‌دامن و باناموس است. خانواده یا شخص بیحیا را هم با لفظ «بیار به‌ناموس» (بیآر و بیناموس) معرفی میکنند. هر گاه یکی از اعضای خانواده، به‌ویژه دختر، در کوچه و خیابان پرخاش‌گری کند و مردم را متوجه سر و صدای خود نماید بزرگان خانواده او را از محل دور کرده و به خانه میبرند و میگویند: «ای وای آردان ناموسدان دوشدوخ»: ای وای از عفت و عصمت افتادیم، آبروی‌مان رفت.

درباره‌ى کسی که کارهای ننگین کند و از عیب و ایراد نهراسد، ادا و اطوار لاتی درآورد، میگویند: «آری یه ىیپ، ناموسی گوتونه باغیلیپ»: عفت و عصمت، پارساىی را خورده، ناموس را به [...]ش بسته.

کلمه‌ى آر چنان صفت مقدس و نمونه‌ى پاک‌دامنی است که آن را برای بانوان توصیه نموده و چنین تمناىی از آنان دارند و در امثال میآورند: «آروادین آری، بستانین باری گرگ اولسون» (وفائی)؛ زن باید عفت و پارساىی داشته باشد، بوستان بَر و بار.

از این امثال در زبان فارسی هم زیاد است.

به گیتی به‌جز پارسا زن مجوی. (فردوسی)

زنان را ز هر خوبی و دست‌رس- فزون‌تر هنر، پارساىی‌ست بس. (اسدی)

در مجموعه‌ى ضربالمثل‌های تکاب افشار میخوانیم: «آروادین عصمتی، کیشینین غیرتی».

همین عمصت زن و غیرت مرد، در مثل دیگر آذری به این صورت ترتیب یافته است:

«اَر آلتیندا آت، غیرت آلیندا آروار»؛ قهرمان بر اسب سوار و استوار است، غیرت بر عفت و عصمت (= آر). (وفائی)

در امثال شهرستان زنجان آمده است: «آغاجین بیری آردی، بیری ناموس، قالانی تالاپ تولوپ»؛ چوب (تنبیه و تربیت) یکی عصمت و عفت (آر) است، یکی ناموس، بقیه تالاپ تولوپ.

امثال و آراى مربوط به «بی‎‎آر» (ناپاکی، بیعصمتی، ناپارسا):

1. «آرسیزین اوزی آلچا سویی ایله یویولوب» (ضربالمثل‌لر، گردآوری: زهره وفایی)؛ چهره‌ى بیعصمت (بی‌آر) با آب آلوچه شست‌وشو یافته است.

2. «آرسیز آدام هیچ واخت قوجالماز» (بهزادی)؛ شخص بیآر هیچوقت پیر نمیشود.

3. «آرسیز اَریمیز، چایپر چولمز» (وفائی)؛ شوهران‌مان بیحیا، دشت‌ها هرزهگیا (بیکشت و کار).

4. «ایش سیزلیک، آرسیز لیک گتیرَر» (وفائی)؛ بی‌کاری، بیعفتی میآورد.

5. «درمانسیز دردین درمانی، بی‌آرلیقدی» (بهزادی)؛ چاره‌ى درد بیدرمان بیحیاىی است.

6. «ایشین دوشدی دارلیقا: اوزون ووربی آرلیقا»؛ کارت به تنگنا افتاد، خود را به خیرهسری و بیحیاىی بزن. «بزن بر طبل بیعاری که آن هم عالمی دارد».

7. «آرسیز باشان، کوزسوزکول» (نفرین زنجانی)؛ بر سر بیعصمت و ناپاکت، خاکستر بیشرار.

«آر» تزکیه و تهذیب است. ولی «عار» ننگ و عیب. این دو صفتِ متضاد یا واژه را به یک معنی نمیتوان به‌کار برد، به‌ویژه این‌که با «بی» پیشوند پذیرد و صورت نفی پیدا کند. یعنی هم «عار» ننگ و ناشایست معنی شود هم «بی‌عار». در این صورت واژههای: ریا بیریا، غش- بیغش، غرض- بی‌غرض، کینه- بیکینه، شک و بیشک باید به یک معنی به‌کار آیند.

آرشین، arsin: 1. ذرع، واحد اندازهگیری طول، 2. نام میله‌ى فلزی به‌طول تقریبی 50 سانتی‌متر که بزّازان پارچه را با آن متر میکنند.

در پهلوی: اریشن arisn

در ارمنی: آرشین، یک ارش.

ارش در فرهنگ معین: واحدی است برای اندازهگیری طول از آرنج تا سرانگشت.

آریدماق، aridmag: پاک کردن، شستن، پالودن.

این واژه‌ى آذری با «آردن» فارسی به معنای: صافی، آبکش، پالاون هم‌بستگی دارد که در لغتنامه‌ى دهخدا و فرهنگ معین بشرح زیر در بیان آمده است:

آردن: ظرفی مانند طبق دارای سوراخ‌های بسیار که طباخان و حلواپزان بر سر دیگ نهند و روغن و شیره و ترشی و مانند آن را بدان پالایند. آبکش، پالاوان.

اصطلاح‌هاى آذری:

سبزی آریدان؛ کسى که سبزی پاک میکند.

قویی آریدان؛ کسى که با آبکشی چاه را پاک میکند.

«ارخلری آرید دادیلار»؛ جوی‌ها را پاک کردند (لاروبی کردند).

آزار، azar: درد و زحمت، بیماری، آزار.

در قم و سیستان و نهاوند زکام و سرماخوردگی را آزار میگویند. در آذربایجان هم در هنگام عیادت بیماران میگویند: «اولماسین آزار».

برای آسان مردن و رهایی از رنج و رخت‌خواب میگویند: «اوچ گون آزار، بیرگون مزار».

آسکرماق، askrmag: عطسه، عطسه کردن، عطسه زدن. عطسه کلمه‌اى عربی است. در گویش‌های دماوندی و مازندرانی «اَشنفه»، شوشتری «اَشد»، گلپایگانی «اَشنیجه»، در دهات کرمان «اشنوسه» میگویند. ولى در گویش‌های راجی، اصفهانی، قمی و همدانی، مانند آذری، «اَسکَه» و در گیل و دیلم هم «اَسکی‌زن» میگویند.

آسی، asi: سرگشته، آسیمه، آشفته، مشتق از آسیدن.

آسیدن: «سرگشته، شوریده‌حال، آسیمه». (فرهنگ جعفری)

درگویش آذری، واژه‌ى «آسی» به همین معنی و مفهوم به‌کار میرود.

مادر از شیطنت و شلوغی فرزندش مینالد و میگوید: «سنین الیندن آسی اولماشام»؛ از دست تو آسیمه و آشفته شدهام.

کسی که از گرفتاری ناشی از پرستاری فرزندش سخن میراند، میگوید: «بو اوشاخ منی آسی اِلی ییب»؛ این بچه مرا آسیمه و گرفتار کرده است.

آغازتماخ، ayartmax: آغالیدن، چشم‌غره رفتن.

چشم آغالیدن: «از غضب به گوشه نگریستن است». (فرهنگ جعفری)

چشم آغیل: «به گوشه‌ى چشم نگریستن». (فرهنگ وفائی)

چشم آغالیدن را به لفظ آذری «گوز آغارتماق» میگویند (ایدال: ل به ر).

«منه گوز آغازدیر»؛ به من چشم غره میکند  (با غضب مینگرد).

مثل: «قارانلوخ داکوز آغاردیر»؛ در تاریکی چشم میآغالاند (کسی متوجه ایما و اشاره‌ى او نمیشود).

آغُز، ayoz: شیر ماک، شیرِ تازه‌زاىیده‌ى گوسفند. (برهان قاطع)

در گویش‌های کرمان، سیرجان، تقوسان اراک، زرقان فارس، شاهرود، بختیاری، همدانی، راجی، آمره قم، کازرون و شیراز نخستین شیرِ چهارپایان را بعد از زایمان آغُز مینامند. در آذربایجان ضمن اطلاق این واژه به شیر گاو و گوسفند تازه‌زاىیده، بعضی از مادران، اولین شیر بعد از زایمان را به بچه‌ى نوزاد نمیدهند، با فشار دادن پستان آن را به دور میریزند و میگویند: «آغز است نوزاد هضم نمیکند».

آل، al: رنگ سرخ، ارغوانی. «آل قانا بویوناسان» (نفرین)

پهلوی: رنگ قرمز.

ارمنی: سرخ. آل وارد: گل سرخ، سهرورد. آل گینی: شراب ارغوانی.

ترانه‌ى آذری:

بو دنیادا و ارین اولا / بیر بالاجا یارین اولا

گِیدیره سَن آلقماشی / گز دره سَن داغی داشی

آل، al: موجود نامرىی و افسانه‎‎ای. در آذربایجان عقیده دارند که زنِ تازهزا را نباید تنها گذاشت، تا نوزاد و زائو از آسیبِ آل در امان باشند. زائو مهرهای را به‌نام «آلبند» همراه خود نگه میدارد که به آن مهره‌ى «آل گوبگی» هم میگویند. این واژه و معتقدات آن در اکثر شهرهای ایران تداول داد.

آلیش، alis (آلیش‌ وِریش): در واژهنامههای چاپ‌شده از گویش‌های کرمانی، تاتی و تالشی، خراسانی، سمنانی، اصفهانی، راجی دلیجان، نیشابوری، ایلامی، ناىینی، لری، ملایری، بیرجندی، سروستانی، تربت‌حیدریه، سیستانی، سیرجانی، لارستانی، خوانساری، ابوزید کاشان، بختیاری چهارلنگ، فرهنگ آمره، قمی، فین بندرعباس، کازرونی و شیرازی، لهجه‌ى بخاراىی، فرهنگ تاجیکی، و در ىک کلام از سواحل خلیجفارس تا کرانههای شمال شرقی دریای مازندران، کلمه‌ى آلیش به معنای: عوض کردن چیزی به‌جای چیز دیگر، عوض کردن و مبادله، ثبت و ضبط شده است.

در گویش آذری، این واژه به‌صورت تکمیلی «آلیش وریش» با مفاهیم گستردهتر تداول عامه دارد. «وریش» از کلمه ورتیتن (vertitan) پهلوی به‌معنای «مبدل شدن و عوض کردن» مشتق شده است (فرهنگ فارسی - پهلوی. ص 362 و 454).

همان‌طوری که در زبان فارسی اسم مصدرِ دادوستد از «دادن و ستاندن» اشتقاق یافته، در آذری هم اصطلاح آلیش وریش از «آلماق و وِرماق» ریشه گرفته است که فعل امر «آل وِر» عمل مبادله و معاوضه و داد و ستد را به مرحله‌ى اجرا درمیآورد.

آلیبانی، aleybani: جن، دیو صفت. (نوابی) آلبانو. زنِ غولپیکر.

آمان، Aman: فرصت کوتاه، مهلت، امان.

پهلوی و ارمنی: آماناک.

«یاغیش امان وِئریمر»؛ باران مهلت نمیدهد، پشت سر هم میبارد.

«امان وِر»: مهلت بده، برحذر داشتن.

«خان دوستی آمان دی قویما گلدی / دیداری یامان دی قویما گلدی». (هوپ‌هوپ‌نامه)