پادشاه ایران به طرف دشمن در حركت بود و به سرزمینی رسید كه به دشت چالدران موسوم می‌باشد و در 20 فرسنگی خوی واقع است و آنجا را برای دفاع مناسب تشخیص داد.

دشت چالدران

این دشت كه به حكم تقدیر می‌باید میدان جنگ پادشاه ایران و سلطان سلیم باشد، دشتی است وسیع كه بین دو رشته‌كوه در شمال و جنوب آن قرار دارد و طول آن شرقی و غربی می‌باشد.

انتخاب این محل از طرف شاه اسماعیل بسیار مناسب بود و در آن جایی كه توقف كرده بود موانع طبیعی در شمال و جنوب وجود داشت كه قشون دشمن نمی‌توانست از آن عبور كند و نیروی ایران را محاصره نماید.

شاه اسماعیل بعد از استقرار كامل در چالدران برای تهییج نیروی خود سرداران سپاه و فرماندهان را فراخواند و گفت:

«فردا جنگ شروع خواهد شد گرچه من در طول راه اهمیت این مأموریت جنگی را چندین مرتبه ذكر كرده‌ام ولی برای آخرین بار توصیه می‌كنم كه به افراد خود بگویید سلطان سلیم پادشاه عثمانی كه اینك به جنگ ما آمده شخصی است كه به دست خودش دو برادرش را سر بریده و مردم بی‌گناه شیعه را در دیار بكر قتل‌عام كرده است، این مرد اگر بر ما كه سرباز ایرانی و شیعه هستیم غلبه كند تمام نیروی ما را خواهد كشت و خانواده ما را هم به اسارت خواهد برد پس باید در مقابل دشمن مقاومت و فداكاری كنیم تا دشمن نتواند بر ما غلبه كند.

كشته شدن من نباید شما را از جنگ بازدارد، پسرم طهماسب‌میرزا زنده است و بسیج عشایر نیز شروع شده و دماغ پادشاه عثمانی را به خاك خواهیم مالید.»

 

جنگ با شلیك چند توپ آغاز شد

صبح روز 12 ژوئن برابر با اول رجب 920ه‍.ق، قورخان فرمانده توپچی‌های سپاه عثمانی دستور شلیك را صادر كرد، توپچی‌ها كه از شب قبل توپ‌های خود را آماده كرده و نزدیك سپاه ایران مستقر كرده بودند با شلیك توپ جنگ را شروع كردند.

اصلان رئیس قبیله ساری قمیش كه به شاه اسماعیل پناه آورده بود، گفت عثمانی‌ها در جنگ‌های بزرگ برای این‌كه صفوف خصم خود را در ابتدای جنگ نامنظم نمایند جنگ را با شلیك توپ شروع می‌كنند تا روحیه خصم متزلزل شود.

سپاهیان ایران برای این‌كه از تیررس گلوله‌های توپ دور باشند قریب 300 ذرع عقب نشستند بدون این‌كه خود را از منطقه تپه‌ها كه در شمال و جنوب میدان جنگ بود خارج كنند. سلیم كه از متفرق شدن سپاه ایران مأیوس شد فرمان حمله پیاده‌نظام سپاه (چاووش) را كه همه دارای خفتان بودند و قطعات كوچك آهن در روی آنها میخكوب شده بود فرمان حمله را صادر كرد و چون دو سپاه درهم آمیختند شلیك توپ‌ها خاموش شد.

 

جنگ تن به تن شروع شد

افسران و سربازان ایران خوب می‌دانستند كه نباید از میدان جنگ خارج شوند آنان در سایه‌ی ارادت و ایمان به خداوند متعال و مرشد كامل از زخم نمی‌نالیدند، تمام جنگ‌آوران ایرانی به این نتیجه رسیده بودند كه همه آنها شیعه مرتضی(ع) و مجاهدین فی سبیل الله هستند و وظیفه هر یك از آنها آن است كه طبق دستور خداوند متعال و مرشد كامل خود شاه اسماعیل باید آن‌قدر فداكاری كرده و در برابر دشمن آل‌علی(ع) مقاومت كنند و شمشیر بزنند تا آن‌كه دشمن را از پای درآورند و یا خود به درجه‌ی رفیع شهادت نائل شوند.

مرحله اول جنگ با توجه به تمهیدات طرفین متخاصم كه برای تضعیف روحیه طرف مقابل خود به كار می‌بردند و مانورهایی كه نیروی ایران با توجه به كمی تعداد نفرات خود در برابر نیروهای عثمانی برای جلوگیری از محاصره شدن و غافلگیر شدن و از تیررس توپ‌های دشمن دور بودن را اجرا می‌كردند تا یك ساعت بعد از ظهر ادامه داشت و در طول این مدت تعداد قابل توجهی از طرفین كشته و یا زخمی شده بودند كه روی زمین افتاده و میدان جنگ مملو از جنازه جنگجویان بود. در این ساعت نیروهای عثمانی دست از جنگ برداشته و نیم‌ساعت گذشت حمله نكردند. این اقدام كه برخلاف منطق عمل جنگ بود شاه اسماعیل را نگران كرد و تصور نمود خدعه‌ای در كار است.

در این موقع یك سرباز عثمانی در حالی كه بیرقی سفید در دست داشت با دو افسر عثمانی بدون سلاح از دور نمایان شدند و معلوم بود كه حامل پیغامی می‌باشند. این عمل از طرف قشونی كه از نظر نیرو برتری داشت، در نظر شاه اسماعیل بعید آمد. بعد از رسیدن آن دو افسر و مرد حامل پرچم سفید به محل استقرار شاه اسماعیل به عرض رسید كه فرمانده قشون عثمانی از فرماندهی قشون ایران تقاضا می‌كنند كه ساعتی جنگ متاركه شود تا طرفین بتوانند جسد مقتولین را از میدان جنگ بیرون ببرند و زخمی‌ها را معالجه و به عقب جبهه منتقل كنند. این پیشنهاد مورد قبول شاه اسماعیل قرار گرفت و جواب مساعد داد. ضمناً این فكر از نظر او دور نماند كه هدف سلطان سلیم از این پیشنهاد ضعیف كردن روحیه ایرانیان و سرد كردن جنگجویان است، او می‌خواست كه به وسیله پیشنهاد متاركه جنگ نیروی شاه اسماعیل به میزان تلفات سنگین خود پی ببرند و یك فترتی در بین آنان به وجود بیاید. وقتی فترتی به وجود آمد، گرمای بدن از بین می‌رود و هیجان روح تسكین می‌یابد و روحیه جنگجویی آنان ضعیف خواهد شد. لیكن برای خنثی كردن این نقش، شاه اسماعیل سه نفر از سواران كه با او بودند، را نزد فرمانده جناح شمالی و جنوبی و فرمانده جبهه فرستاد و پیغام داد كه متوجه باشند كه منظور خصم از متاركه جنگ در این موقع فقط برداشتن جنازه‌ها از زمین نیست؛ بلكه حیله است و قصد دارد كه افسران و سربازان ما را سرد كند. بنابراین همه باید بدانند كه باید در حال آماده‌باش باشند چون حالا موقع استراحت نیست.

 

حمله مجدد قشون عثمانی

سه ساعت بعد از ظهر همان روز حمله عمومی قشون عثمانی شروع شد. شاه اسماعیل تصمیم گرفت كه شخصاً وارد میدان جنگ شود، شیخ محمدحسن شبستری كه گفتیم در این سفر همراه شاه بود، گفت: ای پادشاه شیعیان! تو به میدان جنگ نرو، شاه جواب داد: چرا نروم؟ تاكنون سه تن از سرداران قلب جبهه ایران به اسامی «اصلان، امیر عبدالباقی و ساروپیره» شهید شده‌اند و تعداد قابل توجهی از نیروهای ما هم كشته شده‌اند. خون من كه از آنها رنگین‌تر نیست.

شیخ محمدحسن گفت: ای پادشاه! سردارانی كه نام بردی و دیگران مردانی دلیر و با غیرت بودند كه در راه حق جان خود را فدا كردند؛ ولی شهادت هیچ‌یك از آنها مملكت ایران را بی‌سرپرست نمی‌كند، اما تو اگر به درجه شهادت برسی، كشور ایران بی‌سرپرست خواهد شد، شاه اسماعیل گفت: صاحب حقیقی این مملكت مولا علی(ع) و امام عصر(عج) است و آنها بعد از من حافظ این كشور خواهند بود و نخواهند گذاشت كه سرزمین شیعه‌نشین از طرف كسانی كه با علی(ع) و آل‌علی(ع) خصومت دارند، ویران شود. من به میدان جنگ می‌روم، ولی نه برای این‌كه از روی عمد خود را به كشتن بدهم، بلكه برای این‌كه دشمنان مردم شیعه ایران را از خاك ایران دور نمایم و تا این كار را به انجام نرسانم، از میدان جنگ مراجعت نخواهم كرد.

در همین موقع پیكی از راه رسید و خبر داد دو هزار سوار از عشایری كه از ارومیه آمده‌اند در راه هستند و امروز تا غروب به اینجا خواهند رسید. حامل این پیام كه غلامعلی قره‌باغی نام داشت به «خوش‌خبر» ملقب گردید پیك مزبور اضافه كرد كه تا دو هفته دیگر دو هزار نفر دیگر از عشایر تعلیم‌یافته از ارومیه به طرف جبهه عزیمت خواهند كرد.

موضع چالدران كه برای جنگ با نیروی عثمانی و جلوگیری از پیشرفت آنها انتخاب شده بود، وسعت زیادی نداشت و سربازان عثمانی با وجود تعداد زیاد ناچار بودند كه در یك جبهه كوتاه با ایرانیان جنگ كنند، اگر شاه اسماعیل در فضای آزاد با عثمانی‌ها روبه‌رو می‌شد آنان با توجه به تعداد زیاد سپاه و داشتن اسلحه آتشین در ساعات اول جنگ، ارتش ایران را محاصره كرده و ایرانیان را شكست می‌دادند ولی وضع طبیعی سرزمین چالدران مانع از این بود كه قشون كوچك شاه اسماعیل محاصره شوند.

عثمانی‌ها با یك مانور جدید و تغییر محل استقرار توپخانه، طرح تازه‌ای برای محاصره‌ی نیروی ایران اتخاذ كردند، شبانه توپ‌های خود را به روی تپه‌ای كه موقعیت سوق‌الجیشی داشت نقل مكان دادند و بدین وسیله توانستند نیروی ایران را در مخاطره قرار دهند و تعدادی از سربازان ایران را كه قصد حمله داشتند از پای درآورند- ولی شجاعت شاه اسماعیل و فرماندهان ایران با حمله به تپه مزبور توپخانه عثمانی‌ها را از كار انداختند و توانستند نیروی خود را از محاصره محفوظ دارند.

جنگ در قلب سپاه بین سربازان ایرانی و سپاه عثمانی ادامه داشت، فرمانده سپاه عثمانی مرتباً سربازان تازه‌نفس را به جبهه اعزام می‌كرد به طوری كه هر سرباز ایرانی با 10 نفر سرباز عثمانی می‌جنگید و شهید می‌شد خان‌محمد استاجلو نیز كه در قسمت شمال نیروی ایران می‌جنگید از پای درآمد، از بین سربازان ایران كه شاید بعضی از آنها قدرت نداشتند كه شمشیر خود را به حركت درآورند یك نفر پیدا نشد كه فریاد بزند (الامان) و خود را اسیر سربازان عثمانی نماید یكی پیدا نشد كه قصد فرار داشته باشد و یا برای نجات جانش سلاح خود را به زمین بگذارد.

 

شیخ شبستری قرآن به دست خود را به شاه اسماعیل رسانید

در همان موقع كه سربازان پیاده (خان‌محمد استاجلو) و خود او با شمشیر و تیر به سربازان عثمانی در جناح شمالی جبهه به سختی مقاومت می‌كردند و شهید می‌شدند، شیخ محمد شبستری كه می‌دانست چنانچه مقاومت ادامه پیدا كند سربازان باقیمانده ایران هم شهید خواهند شد و شاه اسماعیل هم كه در قلب سپاه می‌جنگید مصون از خطر نخواهد ماند و شهادت او سبب خواهد شد كه سلطان سلیم تمام ایران را محاصره كند و شیعیان را قتل‌عام نماید و كسی نخواهد توانست جلو سلطان سلیم را بگیرد تصمیم گرفت كه شاه اسماعیل را از ادامه جنگی كه عاقبت آن مشخص و روشن است بازدارد، لذا قرآنی را كه شاه اسماعیل همیشه در سفر و خطر همراه خود داشت و گفته می‌شد كه به خط حضرت علی‌بن ابیطالب(ع) می‌باشد برداشت و بدون عمامه و پای برهنه راه میدان جنگ را پیش گرفت و هر طور بود خود را به شاه اسماعیل رسانید و قرآن را گشود و فریاد زد:

«ای پادشاه شیعیان تو را به این قرآن كه خط علی‌بن ابیطالب(ع) است سوگند می‌دهم كه به كرورها شیعیان ایران رحم كن و دست از جنگ بكش و از این‌جا برگرد تا بتوانی مانع از این شوی كه كرورها از شیعیان جد تو به دست سلطان سلیم كشته شوند...»

وقتی قشون عثمانی دو جناح شمالی و جنوبی ایران را اشغال كرد، عقب‌نشینی بازمانده نیروی ایران به فرماندهی شاه اسماعیل شروع شد.

شاه اسماعیل عصر روز دوم جنگ وقتی با سواران خود از میدان كارزار خارج شد یازده زخم داشت و بین سواران او كسی نبود كه مجروح نشده باشد.

شكست چالدران شئون سیاسی و نظامی و اجتماعی ایران را نتوانست پایین بیاورد؛ بلكه مقاومت و جانبازی گروهی اندك در برابر نیرویی چند برابر، رشادت بی‌مثال مانند شخص شاه اسماعیل و سرداران رشید و جنگاوران دلیر و قهرمانان قزلباش در این جنگ نابرابر به ایرانیان افتخار و سربلندی بخشید و به جهانیان درس ایمان، میهن‌دوستی و دلاوری آموخت. و بار دیگر به اثبات رسید كه هیچ‌كس نمی‌تواند بهتر و زیباتر از آنان برای دفاع از سرزمین نیاكان مام میهن پدافند و جانبازی نماید.