یكی از نویسندگان بزرگ [در نوشته‌ای] تحت عنوان وطن، ماجرایی را به رشته تحریر كشیده است كه واقعاً شاهكار است. او می‌نویسد: در یكی از روستاهای گیلان مهمان دوستی بودم. بعد از ظهر گفت: در میدان روستا مراسمی است، مایل هستید برویم ببینیم؟ رفتیم، تمام میدان و حتی پشت‌بام‌ها پر از تماشاچی بود. میزبان توضیح داد؛ هر وقت دختری دو نفر خواستگار داشته باشد....

، معمول این است كه آن دو كشتی می‌گیرند، هر كدام مغلوب شد، دختر غالب را انتخاب می‌كند و اگر خودشان توافق كردند، خروس یا گاوشان را به میدان می‌فرستند. این بار دو رأس گاو زورآزمایی می‌كردند. وقتی كه یكی از گاوها به عقب برگشت و میدان مبارزه را ترك كرد، صاحب گاو شكست‌خورده میان های و هوی، كلمه وطن را تكرار می‌كرد. آن نویسنده بزرگ علت را می‌پرسد، میزبان توضیح می‌دهد كه گاو پیروز زودتر وارد میدان شده و در آن محل زودتر توطن كرده بود و میدان را وطن خود می‌دانست. مبارزه دوباره تكرار شد و هر دو گاو همزمان به میدان وارد شدند و...

حتی ماكیان و چرنده و پرنده و... از لانه و آشیانه خود دفاع می‌كند.[1] در بحبوحه ایامی كه برخی از به اصطلاح روشنفكران مدعی مبارزه و داعیه‌دار انقلاب كه سرشان زیر بغل ابرقدرت شرق [شوروی سابق] بود و در زمان اشغال میهن [در سال‌های جنگ دوم جهانی]، شعار اعطای امتیاز نفت شمال به ابرقدرت شرق را می‌دادند، آموزه‌های غیر ملی و تلقین اعتقادات و باورهای وارداتی بی‌اصالت، از آنان انسان‌هایی ساخته بود كه حتی در عصر و زمانی كه وطن در اشغال بیگانه بود، خواست او را تبلیغ می‌كردند و شعار به نفع او می‌دادند. امّا مردم ایران و وطن‌دوستان واقعی شعارشان طرد بیگانگان و مبارزه منفی بود و آنگاه كه باز سرسپردگان به بیگانه در راستای اهداف شوم به مقام تجزیه آذربایجان عزیز از مام میهن برآمدند، شهریار چنین سرود:

تو   همایون   مهد   زرتشتی   و   فرزندان  تو

پور    ایرانند     و     پاك‌آئین    نژاد   آریان

اختلاف    لهجه    ملیّت    نزاید    بهر    كس

ملتی  با  یك  زبان،  كمتر  به  یاد  آرد   زمان

گر  بدین   منطق   تو  را  گفتند  ایرانی  نه‌ای

صبح  را  خوانند  شام  و  آسمان  را  ریسمان

مادر  ایران  ندارد   چون   تو   فرزندی   دلیر

روز  سختی  چشم  امید  از  تو  دارد  همچنان

بی‌كس است ایران، به حرف ناكسان از ره مرو

جان   به   قربان   تو   ای   جانانه   آذربایجان

بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم، كنفرانسی در تهران تشكیل شد كه در آن كنفرانس روزولت [رئیس‌جمهور وقت آمریكا] و چرچیل [نخست‌وزیر وقت انگلیس] و استالین [رهبر شوروی] شركت نمودند و لطف كردند!؟! ایران را پل پیروزی لقب!!؟ دادند. حس وطن‌دوستی شهریار را واداشته دردناكانه انزجار خود را در ابیات زیر كه طنزی است بسیار لطیف و ظریف و قوی بسراید:

دوره جنگ به پایان شد  و  دنیا  می‌گفت                    كه در این معركه ایران پل پیروزی  بود!؟

جنگ پیروز شد و  هر یكی  از  بختوران[2]                     خورد از سفره عجب آنچه بدو روزی بود

لیك ایران به همان سان  پل پیروزی  ماند                  پشت  دولا  كه  دگر  مایه  دلسوزی  بود

از  غنایم  كه   میان   شركا   شد   تقسیم                     می‌توان گفت كه ما قسمت‌مان قوزی بود

در سال 1324 پس از آنكه فرقه دموكرات آذربایجان در اقصی‌نقاط این سرزمین مقدس [آذربایجان] مستقر گردید، از شادروان استاد ابوالحسن اقبال آذر هنرمند ارزشمند عرصه موسیقی و آواز خواسته شد با اجرای قطعاتی از آواز سحرانگیز خود مجلس جشنی را كه با حضور سران فرقه دموكرات در عمارت عالی‌قاپو تبریز برپا شده بود گرمی ببخشد.

هنرمند وارسته و وطن‌دوست شهر مقاوم تبریز كه فضای حاكم را محشون از احساسات بیگانه سروری می‌بیند، بر خلاف انتظار ترتیب‌دهندگان مراسم در حضور سركردگان و عوامل اصلی غائله دو بیت زیر از اشعار عارف قزوینی را در حالی‌ كه اشك می‌ریخت، به زبان فارسی با صدای ماندگار خود طنین‌انداز كرد.[3]

لباس    مرگ    بر    اندام    عالمی    زیباست

چه شد كه كوته و زشت این قبا به قامت ماست

چراكه     مجلس     شورا    نمی‌كند     معلوم

كه خانه، خانه غیر است یا كه  خانه‌ی  ماست؟

این اقدام شجاعانه استاد اقبال آذر در آن فضای خفقان‌آور موجب گردید كه جو حاكم بر جشن را دگرگون ساخته و خشم سران فرقه را برانگیزد، به طوری كه دستور بگیر و ببند صادر شد، امّا «اقبال» به مدد فداكاری عده‌ای از یاران خود كه برق سالن را قطع كردند، موفق به نجات جان خود شد.

سال‌های بعد شهریار این واقعه تاریخی را در ابیات زیر جاودان ساخت و نشان داد كه او نیز چون اقبال آذر تا چه حد به وطنش ایران عشق می‌ورزد.

یاد  آن  شب  كن  كه  او  از  بهر   ایران  عزیز

صیحه زد با نفس كاین جا سر بده، تركی مخوان

شعر عارف خواند و گفت، ای مجلس شورا بگو

خانه  از  غیر  است  یا  زین   ملت  بی‌خانمان؟

و آنكه آتش زد به جان خلق و با شیون گریست

ثبت   شد   آن   گریه   در   تاریخ   آذربایجان

غیرت    قفقازیان   با   خدا    هم    كار    كرد

تا  حریف  شیردل  جانی  به  در  برد   از   میان

تركی   ما   بس   عزیز   است   و  زبان  مادری

لیك  اگر  «ایران»  نگوید   لال   بادا  این  زبان

مرد آن باشد كه حق گوید، چو باطل رخنه  كرد

هم   بایستد   بر   سر  پیمان  حق  تا  پای  جان

* * *



[1]. در بیان این مضمون، سروده‌ای از علامه دهخدا (شاعر، روزنامه‌نگار و صاحب لغت‌نامه‌ی معروف دهخدا) معروف است:

هنوزم   ز  خردی  به  خاطر   در   است                           كه   در    لانه    ماكیان    برده    دست

به   منقارم    آن‌سان   به  سختی   گزید                           كه اشكم چو خون از رگ، آن دم جهید

پدر،   خنده   بر  گریه‌ام   زد   كه   هان                            وطـن‌داری     آمـوز      از      ماكیـان

[2]. منظور سران متفقین (استالین، چرچیل، روزولت)

[3]. حكایت این واقعه در منابع متعددی درج شده است و خلاصه‌اش اینكه، مرحوم اقبال آذر در آن روزگار از لحاظ صدا و آواز در ایران بی‌نظیر بود. سران فرقه دموكرات، اقبال آذر را به مجلس جشن خود می‌آورند تا صدا و شخصیت این هنرمند بزرگ را به نفع اهداف ضد ایرانی خود مصادره كنند. از او می‌خواهند و حتی تهدیدش می‌كنند كه به زبان تركی آواز بخواند... مرحوم اقبال آذر در مصاحبه‌ای كه بارها از تلویزیون ایران پخش شده می‌گوید: «به من گفتند باید تركی بخوانی، چراكه ترك هستی، من پاسخ دادم: من ایرانی هستم. آنها گفتند: ترك هستی. باز من پاسخ دادم كه ایرانی هستم». و سپس شعر عارف قزوینی را می‌خواند كه در حقیقت زبان حال اقبال آذر و مردم آذربایجان در آن روزهای خون و خطر است. با این شعر، اقبال آذر فرقه‌چی‌ها را «غیر» و بیگانه می‌داند كه «خانه» (وطن) را اشغال كرده‌اند... رحمت و رضوان خداوند بر آن هنرمند بزرگ كه در پای امتحان و در دفاع از میهن از جان نهراسید.