زمانی‌كه خبر خودكشی هیتلر در آوریل ۱۹۴۵/ اردیبهشت ۱۳۲۴ انتشار یافت، برای استالین تردیدی باقی نماند كه تمام فكر و اهتمام خود را به موضوع نفت شمال ایران معطوف كند. به‌ویژه كه دولت ایران فرستادة او را ـ سرگئی كافتاراذره ـ چند ماه قبل (۱۸ دی ماه ۱۲۲۳)، دست خالی از تهران برگردانده بود.

از این منظر غائلة آذربایجان و تشكیل فرقة دموكرات به رهبری پیشه‌وری و اندیشه جداسازی آذربایجان از ایران را باید طرح و نقشة استالین دانست. او بود كه جعفر باقراف حاكم نواحی ماورای ارس (آران) را فرا خواند و در این مورد دستورات لازم را به او ابلاغ كرد. مقدمات تشكیل این فرقه و نحوة عملكرد یكسالة آن در آذربایجان، عكس‌العمل ارتش و دولت مركزی، سرانجام پیشه‌وری و چند موضوع دیگر انگیزه‌ای فراهم آورد تا با یكی از شاهدان به گفت‌وگو بنشینیم و رویات او را بشنویم.

□ از اینكه پذیرفتید در این گفت‌وگو خاطرات ارزشمندتان به‌ویژه در وقایع مربوط به غائله آذربایجان را كه خود شاهد عینی آن بوده‌اید، در اختیار بگذارید، سپاسگزارم. لطفاً در ابتدا خودتان را معرفی نمایید؟

• من هم متقابلاً از شما تشكر می‌كنم كه امكان و فرصتی فراهم كردید تا با هم صحبت كنیم. در معرفی خودم باید عرض كنم كه بنده ابراهیم ناصحی متولد 1300 خورشیدی در تبریز هستم. شناسنامه‌ام را در 1306، پس از آنكه قانون سجل‌ احوال مهر 1305 تصویب شد، گرفتند. اما تاریخ تولدم در آن به اشتباه 1301 خورشیدی ثبت شده است. در حالی‌كه من تاریخ درست آن را در پشت جلد قرآن خطی و نفیسمان 1339ق كه برابر 1300 خورشیدی است، دیدم. پدرم، حاج‌حسین، مردی باسواد و روشنفكر بود. او جزو تجار درجه یك، معتبر و محترم شهر تبریز بود. به طوری كه اگر تبریز، بیست تاجر ثروتمند و سرشناس داشت، یكی از آنها پدر من بود. در آن زمان، در تبریز تجارت با داخل و خارج رونق فراوان داشت. پدرم علاوه بر املاك و مستغلات فراوان، در تبریز مغازه و كارخانة توتون‌بری داشت. توتون خام را به تبریز می‌آورد و در كارخانه‌اش به توتون سیگار تبدیل می‌كرد. در زنجان هم كارخانة شانه‌سازی داشت. در این كارخانه، از چوب درخت گلابی، شانه؛ قاشق؛ چنگال و چیزهای دیگر می‌ساختند. پدرم همچنین، در تجارت هم موفق بود و با شهرهایی نظیر اصفهان و استانبول داد و ستد و مبادلة كالا داشت. اما متأسفانه زود فوت كرد. در تابستان 1309 كه ما به املاكمان در آذرشهر رفته بودیم، پدرم ناگهان بیمار شد و برای مداوا به تبریز بازگشت. اما پزشكان بیماری او را تشخیص ندادند و او در پنجاه‌وپنج سالگی درگذشت. در‌ آن زمان من تنها 9 سال داشتم و كلاس دوم ابتدایی را می‌‌گذراندم. پس از مرگ پدرم، سرپرستی من، سه برادر و چهار خواهر به عهدة مادرم كه زنی فوق‌العاده لایق و كاردان بود، قرار گرفت. البته از پدرم املاك و مستغلات زیادی در تبریز و شهرهای دیگر به ما رسید كه كار مادرم را در ادارة امور و سرپرستی ما آسان كرد. سالها بعد وقتی بزرگتر شده و سهم‌الارث‌ام را گرفتم، من نتوانستم به كار پدر ادامه دهم و به تهران آمدم. اما برادرانم تا مدتها در تبریز ماندند و كار پدرم را ادامه دادند. سرانجام آنها هم، چون من زمینهایشان را فروختند و به تهران آمدند.

□ لطفاً در مورد تحصیلاتتان توضیح بدهید، اینكه از كجا آغاز كردید و تا چه مقطعی به تحصیل ادامه دادید؟

• تحصیل و یادگیری را از مكتبخانه آغاز كردم. آن زمان پیش از دبستان مدتی در مكتبخانة زنانه قرآن می‌خواندیم. معلم ما زنی بود كه حروف را با این فرمول به ما آموزش می‌داد: الف زِبَر اَب، جیم زِبَرْجَد، اَبْجَدْ و همینطور تا الی آخر. این روش برای یادگیری آسان الفبا بود. او قرآن را هم با همین روش به ما یاد می‌داد. خواهر بزرگم با این‌كه به مدرسه نرفته و بی‌سواد بود، در مدت چند سال، با همین روش، قرآن را حفظ كرد. پس از مرگ پدر و مادرمان، او هر ساله در ماههای رمضان دو بار قرآن را به نیت آنها ختم می‌كرد. پس از مكتبخانه به كلاس تهیه كه همان پیش‌دبستان است، رفتم. بعد هم وارد دبستان شده و تا كلاس ششم را خواندم. پس از آن به دلیلی كه درست یادم نیست، سه سال ترك ‌تحصیل كردم. به نظرم شناسنامه‌ام گم شده بود. در 1316 دوباره به مدرسه برگشته و به كلاس ششم رفتم. در این هنگام همكلاسیهای قدیمی‌ام كلاس نهم را می‌گذراندند. با وجود تمام مشكلات، دوازده ادبی را خواندم و پس از آن به دانشسرای پسران رفتم. دانشسرای پسران در 1314 خورشیدی در تبریز تأسیس شده بود و در 1316 اولین گروه محصلین دورة‌ خود را به پایان رسانده بودند.

□ شما در شمار محصلین كدام دورة دانشسرا بودید؟

• من جزو محصلین پنجمین دورة دانشسرای پسران بودم. بلافاصله پس از آنكه در سال 1321 درسم را در دانشسرا به پایان رساندم، به استخدام فرهنگ درآمدم. از آن پس ضمن تدریس، در اولین دورة‌ دانشكدة ادبیات دانشگاه تبریز، مشغول تحصیل در رشتة تاریخ و جغرافیا شدم. ضمناً از آنجایی كه دبیر بودم، یك‌سال‌ونیم علوم تربیتی خواندم و بالاخره در سال 1329 خورشیدی از دانشگاه تبریز فارغ‌التحصیل شدم.

□ از معلمان و استادانتان كسانی را به یاد دارید؟

• بله، خیلی از آنها را به یاد دارم. از اتفاق عكسی از معلمان دورة اول دانشسرا دارم كه برخی از آنها در دورة ما هم، از مدرسین دانشسرا بودند. از آن جمله می‌توانم به خانبابا بیانی اشاره كنم كه از دورة اول، رئیس دانشسرا بود. او به ما، تاریخ ملل قدیم، تاریخ مصر و ایران باستان درس می‌داد. [یحیی] ماهیار نوابی نیز كه از تحصیلكردگان لندن بود، به ما تاریخ ایران باستان درس می‌داد. [سید] حسن قاضی [طباطبایی] معلم ادبیاتمان بود و لیسانس [علوم اسلامی و] ادبیات داشت، اما سوادش از هر دكتری بیشتر بود. خدا رحمتش كند، ما كه باورمان نمی‌شد، شخصی آن همه اطلاعات داشته باشد، گاهی او را امتحان می‌كردیم تا مطمئن شویم، آنچه را در كلاس می‌گوید، شب قبل مطالعه كرده یا نكرده است. برای این كار، مطلبی را از پیش، در كتابی، با شمارة صفحه، حفظ می‌كردیم و آن را به عنوان سؤال در كلاس مطرح می‌كردیم. او برای اینكه با توضیحات اضافی وقت كلاس را هدر ندهد، آدرس همان كتاب مورد نظر ما را دقیقاً با شمارة صفحه و خط مورد نظر می‌داد و می‌گفت برای جواب سؤالتان بهآن مراجعه كنید. او واقعاً مرد عجیبی بود. دیگر استاد ادیباتمان دكتر خیام‌پور، در استانبول تحصیل كرده بود. او انسان فرهیخته‌ای بود كه به ما دستور زبان درس می‌داد و من در این رشته كسی را فاضل‌تر از او ندیدم. استاد دیگری هم داشتیم به نام [احمد] ترجانی‌زاده كه از كردستان آمده در عربی و ادبیات بی‌نظیر بود. اساتید جغرافی‌مان هم نوری‌ آذری، رضا جرجانی و سرهنگ وفا كه بعدها آمده بودند. نوری آذری در تهران لیسانس گرفته، رضا جرجانی تحصیلكردة سوئیس بود. رضا جرجانی مرد نازنینی بود كه در سه سالی كه سمت استادی ما را داشت، هر سال ما را به عنوان اردوی درسی به یكی از نقاط زیبای كشور می‌برد. متأسفانه یك بار در حالی كه پشت تریبون در حال سخنرانی بود، بر زمین افتاد و مرد. از دیگر استادانمان باید به دكتر جواد مشكور اشاره كنم كه كتابهای متعددی به‌خصوص دربارة آذربایجان دارد. دكتر مهدوی روشن‌ضمیر هم كه چندی پیش فوت كرد، تبریزی و از استادان ما بود. او یك كتاب به نام دیار خوبان دارد. البته دهها كتاب چاپ نشده هم دارد. دكتر هومن هم به ما فلسفه درس می‌داد. او مرد نازنینی بود، می‌گفتند فراماسون است، اما برادرش فراماسون بود.  فردی به نام تعلیمی هم كه در دانشگاه سوربن، تاریخ خوانده بود و به ما زبان فرانسه درس می‌داد.

□ دكتر شفق و فروزانفر از استادان شما نبودند؟

• دكتر رضازادة شفق از جمله استادان ما بود اما مرحوم فروزانفر تنها برای سخنرانی به تبریز می‌آمد. استادی داشتیم كه خیلی شبیه دكتر شفق حرف می‌زد، به‌طوری‌كه باعث حیرت و تفریح ما می‌شد. متأسفانه اسمش یادم نیست اما نمی‌دانم تحصیلكرده آلمان بود. او بعدها به تهران رفت و به جای تدریس، كار در تجارت را برگزید.

□ اشاره كردید كه همزمان با تحصیل، درس هم می‌دادید. اولین مدرسه‌ای را كه در آن تدریس كردید، به یاد دارید؟

• بله. بلافاصله پس از استخدام در فرهنگ، در 1321ش، در یكی از مدارس ملی معروف تبریز به نام دبیرستان رشدیه مشغول كار شدم. رئیس این دبیرستان، كه خدا رحمتش كند، انسانی به تمام معنا، به نام رضاقلی‌خان رشدیه بود. این شخص غیر از آن حاج‌میرزاحسن رشدیه، بانی مدارس جدید است.

از جمله مدرسه‌سازان ابوالقاسم فیوضات است كه صاحب مدرسة فیوضات در تبریز بود. او كه به پدر فرهنگ ایران مشهور شد، در دورة نخست‌وزیری دكتر مصدق به معاونت دكتر مهدی آذر ـ وزیر فرهنگ ـ رسید.

□ آن زمان به‌جز مدرسة فیوضات، چند مدرسة ملی دیگر در تبریز وجود داشت. اسامی این مدارس را به یاد دارید؟

• بله، بیش از 25 تا 30 مدرسة ملی به نامهای كمال، حكمت، نجات، رشدیه، تمدن، ترقی، انوری، پرورش، تدین، خاقانی، سعدی، شمس، شمال، عطایی، ادب و… وجود داشت. بعدها به تدریج این نوع مدارس از رونق افتاد. به موجب قانونی كه در 1350 خورشیدی تصویب شد، مدارس ملی از سراسر كشور به‌جز خرمشهر و تبریز، برچیده شدند. چنانچه زیر نظر وزارت فرهنگ، این مدارس را با پول گزاف خریداری كرده و صاحبانشان را نیز به استخدام فرهنگ در‌آوردند. بعداً همگی آنها را با حقوق دولتی بازنشسته نمودند.

□ آیا اسماعیل امیرخیزی هم از صاحبان مدارس جدید تبریز بود؟

• نخیر. مرحوم امیرخیزی از رجال قابل احترام دورة مشروطه و از مشاوران شیخ‌محمد خیابانی بود. او خودش مدرسه‌ای نداشت. اما مدت هفت سال ریاست دبیرستان فردوسی تبریز را بر عهده داشت. در دورة حكومت دموكراتها و پیشه‌وری نیز رئیس فرهنگ عمده آذربایجان شد. در آن زمان، من برای فرهنگ ‌آذربایجان كار می‌كردم و برای كاری به دیدنش رفتم. هم‌اكنون، در تبریز دبیرستانی به نام، امیرخیزی داریم كه از اتفاق اولین رئیس آن، من بودم.

□  گویا جناب‌عالی خودتان هم در تبریز مدرسه‌ای ساخته‌اید؟

• بله، همین طور است. در زمان دكتر مصدق من در آذرشهر كار می‌كردم و در صدد بودم خودم را به تبریز منتقل كنم. پس از سقوط مصدق، در مهرماه 1332 بالاخره با كمك آقای [علی] دهقان رئیس فرهنگ وقت آذربایجان، موفق به این كار شدم. اولین كارم در تبریز، تأسیس یك مدرسه بود. محلی كه مدرسه را در آن ساختیم، یك قبرستان قدیمی بود، كه برای مدتی در زمان پهلوی به كارخانة آبجوسازی تبدیل شده بود. پس از تعطیلی كارخانه، بخش كوچكی از آن دوباره به قبرستان تبدیل شد و قسمتهای دیگر آن دست نخورده مانده بود. كار دیگرم در تبریز، تبدیل یك دبستان به دبیرستان بود. آقای دهقان موافقت خود با انتقالم به تبریز را، به انجام این كار مشروط كرده بود. وقتی به آن مدرسه رفتم و جوانب كار را سنجیدم، به آقای دهقان گفتم: برای انجام كار درخواستهایی دارم. او همه درخواستهایم را پذیرفت و برآورده ساخت. از جملة درخواستهای من آن بود كه معلمان برگزیده‌ام، در تبریز باشند، تا بتوانند برای تدریس در این دبیرستان زمان بیشتری اختصاص دهند. بر اثر تلاشهایی كه با حمایت آقای دهقان انجام دادم، كار این دبیرستان خیلی زود رونق گرفت و در حال حاضر هم یكی از بهترین مدارس تبریز است.

□ در طول خدمتتان در فرهنگ، جز معلمی شغل دیگری هم داشتید؟

• بله، برای مدتی مسئول بازرسی افسرانی شدم كه به سربازان ارتش درس می‌دادند. برای این كار بعد از ظهرهای سه‌شنبه به سربازخانه می‌رفتم. سربازها با دیدنم از جا برخاسته و سلام نظامی می‌دادند. این كارشان مرا شرمنده می‌كرد، لذا همیشه به آنها می‌گفتم این كار لزومی ندارد. برخی اوقات هم برای بازرسی سربازان ارتش به شهرستانها می‌رفتم. در امتحانات مهم، برای كنترل و بازرسی كار افسران افرادی هم از تهران فرستاده می‌شدند. یادم هست، در زمان دكتر مصدق، علی‌اصغر شمیم برای امتحان افسران از تهران به تبریز آمد. در جلسة امتحان تیمسار شاه‌بختی هم حضور داشت. شمیم با شیطنت، به شاه‌بختی اشاره كرد و خطاب به من گفت: اول از او امتحان بگیر، و ببین سواد داره یا نه؟

علاوه بر این در طول 35سال خدمتم در فرهنگ به ریاست آموزش و پرورش هم رسیدم. بعد از آن هم كه در 1355 بازنشسته شدم، در كانون بازنشستگان به فعالیت پرداختم.

□ پیش از آنكه مشاهدات خود را در مورد اوضاع آذربایجان به‌ویژه در سالهای دهة 1320 بیان كنید، لطفاً از اوضاع اجتماعی و فرهنگ ایران پس از مشروطیت مختصری صحبت كنید.

• ببینید، من در كتاب خودم با عنوان مشروطیت و تبریز  به تفصیل در این مورد مطالبی نوشته‌ام، به‌طور اجمالی عرض می‌كنم، اوضاع ایران تا آستانة كودتای سوم اسفند 1299 در اكثر نقاط كشور شبیه هم بود. سران ایلات و عشایر و مرزنشینان هر كدام در منطقة خود سربلند كرده، با سوءاستفاده از ضعف قدرت دولت مركزی و احیاناً با پشتیبانی قشون خارجی به مخالفت با دولت مركزی ایران برخاسته بودند، به‌طوری كه در گیلان، مازندران، گرگان، نواحی شمالی خراسان و شمال آذربایجان، سران طوایف نه فقط از دولت تبعیت نمی‌كردند بلكه بعضی از آنها داروندار مردم روستاها و شهرها را در معرض دستبرد قرار می‌دادند و هر كدام می‌خواستند، مستقل از دولت، حكومتی برای خود داشته باشند. ناامنی‌ در جاده‌ها به حدی بود كه به عنوان نمونه حركت از تهران به سوی كرمان تقریباً غیرممكن شده بود.

بر اثر وقوع جنگ اول جهانی، قوای روس و انگلیس و عثمانی در نواحی شمال، جنوب و غرب كشور همچنان حضور داشتند. خلاصه ناامنی مردم را به‌شدت‌ گرفتار كرده بود. آذربایجان هم در وضعی مشابه قرار داشت. خلخال تحت نفوذ امیر عشایر بود كه آشكارا از اطاعت دولت سرپیچی می‌كرد. در شمال اردبیلی و مشكین‌شهر، تیره‌ای از عشایر شاهسون قلمرو خود را تا رود ارس كشیده بودند. این طوایف راه بین زنجان و تبریز را ناامن كرده بودند. در ناحیه قره‌داغ (ارسباران) امیر ارشد حكمفرما بود و از جانب روسها تقویت می‌شد و همواره برای دولت ایران گرفتاریهایی پیش می‌آورد. اسماعیل‌آقا سمیتقو در غرب ‌آذربایجان مشغول تاخت و تاز بود. قسمت اعظم جمال خمسه در اطراف زنجان در تصرف ایل افشار بود و جهانشاه‌خان امیرافشار به‌طور مستقل در آنجا حكومت می‌كرد. قسمت دیگری از طوایف افشار در محدودة صائین‌قلعه (شاهین‌دژ) تحت فرمان بهادرالسلطنه بودند.

به‌طور كلی در فاصلة مشروطیت تا كودتای سوم اسفند 1299، كشور ما به سبب پیشامد جنگ اول جهانی و اشغال آن از سوی قوای متخاصم و گسترش ظلم و فساد در رشوه‌خواری مأموران، و تنگ شدن عرصه بر مردمانش در منجلات بدبختی و فلاكت غوطه‌ور بود، به‌طوری كه دوست و دشمن به حال زار آن می‌گریست. فرهنگ و ادارات فرهنگی كشور هم تابع اوضاع سیاسی و اجتماعی به‌شدت آشفته بود. در چنین اوضاعی شخصی مثل رضاخان در صدد برآمد تا با كودتا به این وضع خاتمه دهد.

□ البته امروز با چاپ و انتشار اسناد متعدد كاملاً روشن است كه وقوع كودتای سوم اسفند نتیجه  ابتكار و فكر وزارت جنگ انگلستان بوده است. بعد از جنگ اول جهانی و همچنین با وقوع انقلاب در روسیه، دولت انگلستان كه توجیهی برای حضور نیروهای نظامی خود در ایران نداشت، در صدد برآمد، با روی كار آوردن دولتی قدرتمند و دست نشانده در ایران، مقدمات خروج نیروهایش را از ایران فراهم آورد. مأموریت آیرونساید در ایران در فاصلة مهر تا اواخر بهمن 1299 در همین راستا بود. بنابراین اگر وقوع كودتا در ایران را اجتناب‌ناپذیر بدانیم كه چنین نیست، به این نكته هم باید توجه داشته باشیم كه انتخاب رضاخان به عنوان مهرة نظامی كودتا با نظر و صلاحدید انگلیسها صورت گرفت…

• به هر حال آنچه من می‌دانم این است كه رضاخان از 14 سالگی وارد قشون شد و در مدت خدمتش، هر چند عامی و بی‌سواد بود، به فردی خودساخته و آشنا با شرایط جغرافیایی كشور تبدیل شده بود. چنانچه در دوران خدمتش بیشتر مناطق كشور را دیده بود. صرف‌نظر از اینكه سیاست دولتهای خارجی در آن زمان چه بوده، رضاخان خودش در فكر كودتا بوده است. تا جایی كه می‌دانم، با تعدادی از رجال متنفذ ایران هم در این مورد مذاكره كرده بود،‌ اما آنها گفته بودند این كار به صلاح ایران نیست و ممكن است همسایة شمالی، به تجزیه كشور اقدام نماید. به همین جهت او به نزد كنسول آلمان در تهران رفت و از آلمانها كمك خواست. آلمانها به او وعده دادند، پول و اسلحه در اختیارش قرار بدهند، البته این طور نشد، چون دولت آلمان به دلیل شكست در جنگ اول به شدت ضعیف شده بود. بعداً‌ كه انگلیسیها قول دادند به او كمك كنند، او هم از حمایت آنها به نفع خود استفاده كرد.

□ از دوران اشغال ایران در شهریور 1320 چه خاطراتی دارید؟

• درست اول یا دوم شهریور 20 بود كه سربازی با عجله به خانة ما آمد و سراغ برادرم اسماعیل را گرفت ـ برادر بزرگم اسماعیل خدمتش را انجام داده بود و آن موقع در راه آهن اراك كار می‌كرد ـ سرباز سمجی بود. هر چه مادرم می‌گفت اسماعیل در خانه نیست، آن سرباز باور نمی‌كرد و به مادرم می‌گفت: مادر مگر نمی‌فهمی، وضع خوبی نیست و مملكت درگیر جنگ است. دست آخر مادرم به او گفت بسیار خوب، حالا كه اسماعیل را می‌خواهید، احضارش كنید تا از اراك بیاید و چشم ما هم به جمالش روشن شود.

روز سوم شهریور ارتش سرخ با هشدار به مأمورین، تمامی مرزهای ایران و شوروی را از خراسان تا آذربایجان ویران كرد. از اتفاق همان روز نوبت ‌آبیاری باغ ما بود و ما برای همین با میرابها به باغ رفته بودیم. وقتی هواپیماها در آسمان پیدا شدند و شهر را بمباران كردند، میرابها از ترس، بیلشان را برداشتند و در حالی‌كه فریاد وامصیبتا سر می‌دادند، فرار می‌كردند. لذا آب، كه باید بعد از چند ساعت قطع می‌شد، تا عصر بی‌وقفه آمدت و ما چندین بار باغ را آب دادیم. فردای آن روز نیروهای ارتش سرخ در حال تیراندازی وارد شهر شدند. پیش از آن، مردم از ترس به باغها و دهات اطراف گریخته بودند و در شهر كسی برای استقبال از آنان نبود. ما هم در آن موقع مثل بقیه، از شهر فرار كرده بودیم و از قضایا بی‌خبر بودیم. اما بعدها شنیدیم كه تعدادی از دختران ارامنه را با پرچم سفید به استقبال نیروهای ارتش سرخ برده‌اند همچنین شنیدم كه پس از رسیدن نیروهای ارتش سرخ به میدان شهرداری، یكی از دو سربازی كه آنجا مشغول نگهبانی بود، كشته و دیگری هم موفق به فرار شده است روز بعد مردم به شهر برگشتند، ما هم به همراه دیگران به شهر برگشتیم. آن وقت متوجه شدیم، این سربازان آن طوری كه دربارة آنها می‌پنداشتیم، نیستند. اغلب آنها گرسنه و بیمار بودند و برای به دست آوردن یك نخ سیگار و تكه‌ای نان هر كاری می‌كردند.

□ نیروهای ارتش سرخ در تبریز و آذربایجان چه كردند و عملكرد آنها چه تأثیری در اوضاع این مناطق داشت؟

• اولین اقدام ارتش سرخ، دستگیری عده‌ای از افسران، بزرگان و صاحبان مشاغل مهم منطقه بود. این كار را با كمك عوامل و جاسوسانی كه بیشتر به ایران فرستاده بودند به سرعت انجام دادند. می‌دانید كه در سال 1317، همزمان با تصفیه‌های استالین هزاران نفر از ایرانیان مقیم شوروی، دست خالی از این كشور اخراج شدند. در میان این اخراجیها، عده‌ای جاسوسان شوروی هم به ایران فرستاده شدند. غلام یحیی دانشیان هم یكی از این افراد بود. آنها موظف بودند، در شهر و روستاهای تعیین شده، مقیم گردیده و به انجام وظیفه و خبرچینی برای شورویها بپردازند. و در رأس آنها به دستگیری ایرانیانی كه از قبل شناسایی و انتخاب كرده بودند، پرداختند.

بر اثر این بگیر و ببندها، تبریز ناآرام شد و مغازه‌ها تعطیل شد و عدة بیشتری از شهر فرار كردند. به همین جهت ادارات و برخی از مراكز و مغازه‌ها تعطیل شد و شهر حالت عادی خود را از دست داد حتی برخی از مراكز تحصیلی همچون دانشسرای پسران كه من در كلاس دوم آن مشغول تحصیل بودم، برای مدتی تعطیل شد. ارتش سرخ، دانشسرا به جهت استقرار نیروهایش اشغال نموده بود. بالاخره پس از یك ماه‌ونیم، ارتش سرخ در حیاط اول دانشسرا اداره‌ای دایر نمود و حیاط دوم را برای بازگشایی دانشسرا، در اختیار ما گذاشت. آن موقع من احساس می‌كردم نیروهای شوروی از حیاط اول همواره ما را زیر نظر دارند.

یادم هست، آن موقع اولیای مدرسه، به هر یك از ما یك پرچم كوچك ایران داده بودند، تا وقتی سرود «ای ایران» را سر صف می‌خوانیم، آن را تكان بدهیم. از سوی دیگر نیروهای شوروی با كمك عوامل و ایادی خود، تبریز و آذربایجان را ناامن كرده بودند، به‌گونه‌ای كه دزدی و زورگویی افزایش یافته بود. ناامنی و پریشانی كه ارتش سرخ در خطه آذربایجان به‌وجود آورد، تا روی كار آمدن پیشه‌وری همچنان ادامه داشت. یادم هست، در آن روزها دوخت پالتویی را به خیاط سفارش داده بودیم، وقتی برای اولین بار آن را پوشیدم، متوجه شدم، سه نفر از اهالی محل خودمان، تعقیبم می‌كنند و شنیدم كه یكی از ایشان می‌گفت: بالاخره یك روز پالتو را از دستش در می‌آورم. از فردای آن روز پالتوی نو را كنار گذاشته و به پوشیدن همان پالتوی كهنه‌ام قناعت كردم.

□ آیا عملكرد ارتش سرخ در مدت حضور در ایران و به‌ویژه آذربایجان، حاكی از دنبال كردن هدف و سیاست مشخص و معینی نبود؟

• چرا، دقیقاً ورود ارتش سرخ، به ایران و عملكرد نیروهای آن در طی اشغال، با هدفهای معین و در راستای سیاستهای توسعه‌طلبان آنان بود. نیروهای شوروی، پس از ورود به ایران، در مسیر حركت خود به سوی تهران، در هر روستا و شهری، پست نظامی دایر و در آن سربازان خود را مستقر نمودند. این سربازان به دقت عبور و مرور را زیر نظر داشتند، چنانكه حتی نیروهای آمریكایی و انگلیسی نیز بدون كسب اجازه از مقامات شوروی، نمی‌توانستند به مناطق شمالی بروند. این در حالی بود كه انگلیس و آمریكا متفق شوروری بوده و به بهانه كمك‌رسانی این كشور، وارد خاك ایران شده بودند. به هر حال، ارتش سرخ در مدت حضور در ایران، سر حدات را نادیده گرفته بود و سربازانش را در هر نقطه‌ای كه لازم می‌دید به نگهبانی و بازرسی می‌گماشت. ضمناً نیروهای شوروی در زمان اشغال شهرها و به‌ویژه مراكز استانها، مأمورین ایرانی را در ژاندارمری، پاسگاه پلیس و پادگانهای ارتش، خلع سلاح كرده از تعداد آنها می‌كاستند. بعد از آن هم، هرگاه دولت ایران می‌خواست تعداد این نیروها را افزایش دهد، به طریقی جلوگیری می‌كردند. این در حالی بود كه نیروهای شوروی هیچ مسئولیتی را در قبال حفظ نظم و امنیت نپذیرفته و نیروهای ایرانی را مسئول هرگونه ناامنی می‌دانستند.

به هر حال قدرت‌نمایی و كنترل كاملی كه ارتش سرخ در مناطق اشغالی به‌دست آورده بود، نه تنها سبب قدرت گرفتن نیروها و گروه‌های طرفدار آنان در این مناطق شد، بلكه افزایش نفوذ و قدرت مقامات شوروی را نیز در ایران به همراه داشت. آنان عملاً كنترل عبور و مرور مسافران را زیر نظر خود گرفته بودند و از همه بازرسی می‌كردند. در تمام مدت جنگ، مرزهای كشور ایران و شوروی از میان برداشته شده بود و تنها سربازان روسی در مرزها، به نگهبانی مشغول بودند. همچنین گمركات مرزهای شمالی از میان برداشته شده بود، كاركنان ایرانی گمرك از محل خود رانده شده بودند و امور گمركی تعطیل شده بود. تمام مرزها باز بود و عناصر نامطلوب آزادانه وارد ایران می‌شدند. این افزایش قدرت، به آنان اجازه داد، تا سیاستهای توسعه‌طلبانه شوروی را بیش از پیش در ایران به اجرا در آورند.

چنانكه ‌آنان كه تا آن روز تنها یك كنسولگری در بندرپهلوی داشتند، خواستار تأسیس كنسولگریهایی در تبریز، مشهد، رشت، شیراز، اهواز، اصفهان، كرمان، كرمانشاهان، بندرعباس و خرمشهر شدند. دولت ایران با تأسیس كنسولگری شوروی در تبریز و مشهد موافقت كرد. البته شرط ایران در قبال موافقتش، تأسیس كنسولگری در تفلیس و عشق‌آباد بود كه مقامات شوروی انجام این كار را به پس از جنگ دوم موكول كردند. ضمناً مأمورین شوروی نمایندگان ایران را در شهرها و ولایات برای انجام خواسته‌هایشان در فشار قرار می‌دادند. مداخلات مأمورین و مقامات شوروی تقریباً در تمامی شئون كشور گسترده شده بود، چنانكه حتی دولت ایران مجبور بود در تغییرات كابینه‌ها، نظر ایشان را جویا گردد.

نكتة دیگر آنكه ارتش سرخ از همان بدو ورود به ایران مقادیر زیادی سلاح و مهمات ارتش ایران را مصادره و به شوروی منتقل كرد. به‌علاوه دولت ایران را مجبور كرد تا مخارج ارتش شوروی را در ایران از قبیل گندم، جو و برنج تأمین كند و همین موضوع موجب كمبود غله و ایجاد قحطی در ایران شد. خطر دیگری كه حضور ارتش سرخ در ایران داشت، تبلیغ و انتشار افكار كمونیستی بود كه حاكمیت و استقلال ایران را مورد تهدید جدی قرار داد. آنها با تحریك مردم، موجبات گسست ارتباط میان آنان و دولت مركزی را فراهم آورده و جنبشهای جدایی‌طلب و خودمختار را در آذربایجان و كردستان دامن زدند. آنها با تأسیس حزب توده یك مركز قدرت دیگر برای خود ایجاد كردند. درست است كه در میان توده‌ایها عده‌ای از افراد صالح و علاقه‌مند به پیشرفت امور اجتماع وجود داشت ولی گردانندگان اصلی این حزب، مقامات سفارت شوروی بودند كه تعدادی خودفروش مثل نورالدین كیانوری و همسرش مریم فیروز، عبدالصمد كامبخش، رضا روستا، احسان طبری و تعدادی دیگر را به خدمت خود گرفته بودند و از طریق آنان خواسته‌ها و سیاستهای خود را پیش می‌بردند. آرداشس آوانسیان یكی از همین افراد بود كه حزب توده را در تبریز اداره می‌كرد. در مورد عملكرد ارتش سرخ در ایران كه همگی با اهداف معین و در راستای سیاستهای بلندمدت و توسعه‌طلبانه می‌گرفت، من به‌طور مفصل در كتاب غائله آذربایجان سخن گفته‌ام.

□ به نظر جنابعالی، آنچه درباره ناامن كردن آذربایجان از سوی ارتش سرخس و غائله آذربایجان گفتید راه تازه مقامات شوروی برای رسیدن به همان سیاست توسعه‌طلبانه قدیمی نبود؟

• بله، همین طور است. از جمله كارهایی كه نیروهای شوروی در مدت حضور در ایران انجام دادند، یكی انتشار و تبلیغ افكار و عقاید كمونیستی و تقویت احزاب و گروه‌های طرفدار خود همچون حزب توده بود. همچنین آنها علاوه بر تقویت حركتهای جدایی‌طلبانه در آذربایجان و كردستان، با ناامن كردن مناطق تحت اشغال خود و جلوگیری از اقدام دولت در برقراری و حفظ امنیت، مردم را ناراضی و بر ضد دولت مركزی تحریك كردند. در مراحل پایانی جنگ، مقامات شوروری كه می‌دانستند عن‌قریبی باید ایران را طبق تعهداتشان ترك نمایند، برای گرفتن امتیاز نفت شمال، دولت را در فشار گذاشتند. لازم به توضیح است كه در یكی از بندهای پیمان سه‌جانبه، نیروهای شوروی را ملزم می‌ساخت، خاك ایران را حداكثر شش ماه پس از پایان جنگ ترك نمایند.

مقامات شوروی در حالی امتیاز نفت شمال را از دولت ایران خواستار شدند كه خود با داشتن چاههای نفت باكو نه تنها از نفت بی‌نیاز بوده بلكه یكی از صادركنندگان اصلی نفت محسوب شده و از این لحاظ رتبه دوم را احراز كرده بودند. اما تیرشان به سنگ خورد و موفق به كسب امتیاز نفتی نشدند. آنها برای اعمال سیاستهای مداخله‌‌جویانه و توسعه‌طلبانه خود، به فكر جدا كردن ‌آذربایجان از ایران افتادند و پیشه‌وری را علم كردند. همان‌طوری كه گفتم آنها در طی مدت حضور خود در ایران، زمینة بروز این‌گونه حركتها را در مناطق اشغالی فراهم كرده بودند.

□ پیش از آنكه به غائله آذربایجان بپردازیم، لازم است، به رد صلاحیت پیشه‌وری در مجلس چهاردهم و اعتراض نمایندگان به انتخاب او هم اشاره كنیم. به نظر شما مقامات شوروی تا چه در انتخابات دورة چهاردهم مجلس كه در خرداد سال 22 انجام شد، دخالت كردند؟

• همان‌طوری كه گفتید، انتخابات مجلس چهاردهم كه از لحاظ رقابت احزاب، گروهها و جناحهای مختلف یكی از پرسر و صداترین و بااهمیت‌ترین انتخابات ایران بود، در خردادماه 1322 و زمان نخست‌وزیری سهیلی انجام شد. در این دوره 800 كاندیدا برای 136 كرسی نمایندگی مجلس رقابت كردند.

از آنجایی كه یكی از راههای نفوذ در ایران و پیشبرد اهداف مقامات شوروی، فرستادن روسوفیلها به مجلس بود، سفارت شوروی در نیل به این مقصود، تلاشهای زیادی كرد. فعالیت نیروهای شوروی در این زمینه، به‌ویژه در مناطق اشغالی، چشمگیرتر بود. و همان طوری كه اشاره كردید، سبب اعتراض نمایندگان مجلس هم شد.

با وجود فعالیت گستردة نیروهای شوروی در تأثیرگذاری بر انتخابات به‌ویژه در آذربایجان و تبریز، آنها توفیق چندانی به دست نیاوردند. آنها فقط موفق شدند 8 نفر از كاندیداهای موردنظرشان را به مجلس بفرستند.

باید عرض كنم كه موقع انتخابات، پیشه‌‌وری در تبریز فرد شناخته شده‌ای نبود. من و همكاران معلمم، اسم او را كه جعفر پیشه‌وری بود، برای اولین بار در بین كاندیداهای مجلس دیدیم. او در مدرسة حزب كمونیست شوروی محصل كرده و با آنكه توده‌ای نبود از سوی حزب توده و كارگران كه مورد حمایت نیروهای شوروی بودند، نامزد شده بود، از بین 12كاندیدای تبریز، علاوه بر پیشه‌وری دو نفر دیگر هم از سوی حزب توده و اتحادیة‌های كارگری معرفی شده و مورد حمایت و پشتیبانی كارگران و نیروهای شوروی بودند. و همان‌طور كه گفتم سیدجعفر پیشه‌وری كه فرد چندان شناخته شده‌ای نبود، توانست در انتخابات تبریز پس از [فتحعلی] ایپكچیان كه جزو تجار این شهر بود، مقام دوم را به‌دست آورد. متأسفانه هر دو نمایندة اول و دوم تبریز در مجلس دوم رد صلاحیت شده نتوانستند به مجلس راه یابند.  این كارهای ناشایست و نادرست مجلس بود، چرا كه نمایندگان مجلس روش یكسانی در بررسی اعتبارنامه‌ها در پیش نگرفتند. كما اینكه آنها در حالی‌ به سیدضیاءالدین طباطبایی رأی اعتماد دادند كه او در خارج از كشور به سر می‌برد.

در جلسه بررسی اعتبارنامة پیشه‌وری در مجلس [احمد] شریعت‌زاده نمایندة بابل، ضمن مخالفت با اعتبارنامة او، به دخالت نیروهای شوروی در انتخابات تبریز اشاره كرد. در این جلسه با وجود حمایت و دفاع نمایندة رشت  از اعتبارنامة پیشه‌وری وی آراء لازم نمایندگان را كسب نكرد. البته رأی مخالف و موافق در مورد اعتبارنامة او 50ـ 50 بود و این برای رد صلاحیت پیشه‌وری كافی نبود. اما چون، پیش از او، نمایندگان، اعتبارنامة ایپكچیان  را دقیقاً با همین رأی 50ـ 50 رد كرده بودند، لذا او هم رد صلاحیت شد. جالب است بگویم از 136 نمایندة منتخب، تنها نمایندگان اول و دوم تبریز رد صلاحیت شده از راه‌یابی به مجلس باز ماندند.

پیشه‌وری پس از این ناكامی دست به تلاشهایی زد كه نتیجه‌ای نداشت. از جمله سعی كرد با دیدار شاه و ساعد، حمایت ایشان را جلب نماید كه آنها وی را نپذیرفتند. رد اعتبارنامة پیشه‌وری، خیلی برای او گران تمام شد. به‌طوری‌كه او را از یك روزنامه‌نگار دموكرات و اصلاح‌طلب، به یك فرد ناراضی و عصیانگر مبدل ساخت. یكی از دلایل انتخاب او از سوی مقامات شوروی برای رهبری فرقة دموكرات هم، همین نارضایتی او بود.

□ به نظر جناب‌عالی دلایل دیگری در این انتخاب مؤثر بود و اصولاً چرا مقامات شوروی غائله آذربایجان را به راه انداختند؟

• همان‌طوری كه قبلاً هم عرض كردم، استالین و مقامات شوروی، امتیاز نفت شمال را می‌خواستند. وقتی در روزهای پایانی جنگ، كافتارادزه، دست خالی به شوروی بازگشت، استالین بسیار عصبی شد. او كه با شنیدن خبر خودكشی هیتلر در همان اوان، خیالش از جنگ جهانی كاملاً راحت شده بود، تصمیم گرفت،‌ دولت ایران را با برپایی غائله‌ای در آذربایجان، تحت فشار قرار دهد. برای این كار استالین با میرجعفر باقراف، دیكتاتور آذربایجان شمالی دیدار كرد. بنابر مذاكرات آنان، فراهم نمودن مقدمات كار و راضی كردن پیشه‌وری بر عهدة باقراف قرار گرفت.

باقراف، پیشه‌وری را برای دیدار و گفت‌وگو، به جلفا، در آن سوی ارس دعوت كرد. پیشه‌وری كه در همان اوان روزنامه‌آش ـ آژیرـ توقیف شده بود، به همراه هیئتی برای دیدار باقراف به جلفا رفت. در این دیدار باقراف پیشنهاد مقامات شوروی مبنی بر موافقت آنان با رهبری فرقة دموكرات را به پیشه‌وری داد. پیشه‌وری با آنكه هنوز رد اعتبارنامه‌اش را از یاد نبرده به جهت توقیف روزنامه‌اش از دولت ایران ناراضی و آمادة مخالفت با آن بود. چون به مقامات شوروی اعتمادی نداشت، ابتدا پیشنهاد رهبری حزب را نپذیرفت، اما با اصرار باقراف، بالاخره قبول كرد و به این ترتیب او یك شبه، حزبی به‌نام فرقة دمكرات آذربایجان به وجود آورد. منظورم این است كه غائله آذربایجان،‌ در واقع عكس‌العمل مقامات شوروی در مقابل رد درخواستشان مبتنی بر كسب امتیاز نفت شمال بود. آنها با این كار قصد داشتند، همچنان كه كشورهای شرقی را تحت سیطره و كنترل خویش در آورده بودند، ایران را نیز، با تسلط بر ‌آذربایجان بیشتر تحت نفوذ و انقیاد درآورند.

به این ترتیب طرح غائله از طرف استالین و باقراف تهیه و از طرف پیشه‌وری اجرا گردید. خوشبختانه این غائله كه با هدف جداسازی آذربایجان از ایران برپا شد، با تلاشهای زیركانة قوام و فشارهای بین‌المللی كه از سوی آمریكا بر شوروی وارد می‌شد، بی‌نتیجه ماند. اما دربارة علت انتخاب او، باید عرض كنم، اولاً باسواد و تحصیل‌كرده بود، به‌ویژه كه در مدرسه حزب كمونیست شوروی هم درس خوانده بود. ثانیاً و از همه مهم‌تر آنكه تبریزی و ترك‌زبان بود. دیگر آن‌كه به جهت روزنامه‌نگاری و داشتن دو روزنامه آژیر و عدالت جزو طبقة روشنفكر جامعه محسوب می‌شد. از آن گذشته در دورة ‌رضاشاه سالها به زندان افتاده بود و همان‌طوری كه گفتم به سبب رد اعتبارنامه و توقیف روزنامه‌اش، از سران دولت و حكومت ناراضی بود. به هر حال آنچه مسلم است اینكه دولت شوروی مصمم بود فرقة دموكرات آذربایجان تشكیل شود و در صورتی‌كه پیشه‌وری حاضر نمی‌شد رهبری آن را نپذیرد اشخاص دیگری ‌آماده بودند.

□ شما به تشكیل ناگهانی حزب دمكرات اشاره كردید، در حالی‌كه می‌دانیم حزب توده از چند سال قبل تأسیس شده بود و به موجب اسناد به‌دست آمده برخی از سران حزب توده همان وقت هم با مقامات شوروی در ارتباط بودند. مقامات شوروی با وجود حزب توده چه نیازی به تشكیل حزب جدید داشتند؟

• حزب توده به سبب اقدامات نادرست و نامطلوبی كه انجام داده بود،‌ تا حدودی زیادی وجهه‌اش در میان مردم از دست رفته بود. به‌خصوص به اتفاقی كه چندی پیش از تشكیل فرقة‌ دموكرات در مردادماه سال 1324 در دهكدة لیقوان رخ داد بر بدنامی خود افزود و مقامات شوروی را در تشكیل فرقه‌ای جدید مصمم ساخت. آنها برای حزب جدید نام فرقة دموكرات را كه از زمان خیابانی و ستارخان وجهة خوبی در ایران و به‌ویژه آذربایجان داشت، برگزیدند.

□ آیا منظور شما از ماجرای لیقوان، درگیری توده‌ایها با مردم محلی بود كه برای سخنرانی به آنجا رفته بودند؟

• بله، همان جریان است. عده‌ای از توده‌ایها برای سخنرانی به لیقوان كه در 50كیلومتری تبریز است، رفته بودند. از آنجا كه حزب توده در تبلیغات و سخنرانیهای خود، دهقانان و كشاورزان را بر ضد اربابان خود تحریك می‌نمودند حاجی احتشام، مالك ده، دستور داده بود جلوی سخنرانان را گرفته و آنها را بیرون نمایند.

از اتفاق، همان زمان، من به همراه چند تن از دوستانم، برای تعطیلات تابستانی و گردش و آبتنی به لیقوان رفته بودیم. به این ترتیب كه ابتدا با ماشین از تبریز به بستان‌آباد رفتیم. پس از آن مجبور شدیم قسمتی از راه را تا لیقوان و سپس با سمنج، پیاده طی كنیم. شب را در باسمنج ماندیم و صبح به محل ‌آبتنی رفتیم. گویا همان روز، اعضای اخراجی حزب توده به تبریز برگشتند و گزارشی از اتفاقات لیقوان و رفتار نوكران حاجی احتشام به حزب داده بودند و در آنجا تصمیماتی بر ضد حاجی احتشام گرفته شده بود. وقتی به محل آبتنی رسیدیم، حاجی احتشام كه پیرمردی صدساله بود با نوكران و همسر جوانش ‌آنجا بودند. همسر تازه‌اش را از آن جهت كه اهل محل ما بود، می‌شناختم. تخته‌بازی ما كنار آب، توجه حاجی را كه آمده بود ببیند ما چه می‌كنیم جلب كرد، ما ضمن گفت‌وگو با هندوانه‌ای كه از ‌آستارا خریده و در آب خنك كرده بودیم، از او پذیرایی كردیم.

حاجی احتشام تا عصر آنجا بود، هنگامی كه قصد رفتن كرد، به ما گفت راهها امن نیست، بهتر است شما هم با ما بیایید. در راه بازگشت نوكرانش با فاصلة كمی از پشت او حركت می‌كردند. آن شب به لیقوان برگشته و آنجا ماندیم. صبح روز بعد قاطری كرایه كرده و راه تبریز را پیش گرفتیم. در ورودی لیقوان، سه كامیون بدون نمره متعلق به ارتش سرخ را كه عده‌ای توده‌ای بر آن سوار بودند، دیدیم.

□ از كجا فهمیدید كه آنها توده‌ای بودند؟

• یكی از آنها به‌نام چهره‌نما، معلم و همكار ما بود. او آن موقع از توده‌ایها درجه اول بود. بعدها متوجه شدم كه آنها به رهبری اردشیر آوانسیان رئیس حزب تودة آذربایجان و آدم بی‌شرفی به نام زوبولان (حسین نوری) كه فلسطینی بود، به لیقوان رفته و با نوكران حاجی احتشام درگیر شده‌اند. در حین این درگیری خونین، ‌اردشیر و زوبولان به همراه عده‌ای از طریق باغ وارد خانة حاجی احتشام شده او را كه در حال نماز بود، كشتند. آنها به‌جز حاجی نوة دو سه ساله و یكی از نوكرانش را كه در آن موقع در خانه بودند، نیز كشتند. این قضایا انعكاس بدی در جامعه و مردم پیدا كرد و وجهة حزب توده را به كلی از بین برد و حتی عملكرد سران حزب در فرا خواندن اردشیر آوانسیان، كه مسبب این حادثه بود و همچنین فرستادن سه تبریزی خوشنام و سرشناس یعنی خلیل ملكی، علی امیرخیزی و حسین جودت برای هدایت حزب تودة تبریز، نتوانست كمكی به حزب بكند، به‌ویژه وقتی كه سرلشكر جهانبانی از سوی دولت مركزی برای بررسی قضیه به ‌آذربایجان فرستاده شده بود. نیروهای شوروی از ورودش به منطقه جلوگیری به عمل ‌آوردند و او بدون اخذ نتیجه به تهران بازگشت.

□ تا آنجا كه اطلاع دارم، مهدی فرخ هم كه از سوی دولت مركزی برای استانداری ‌آذربایجان انتخاب شد، با ممانعت نیروهای شوروی برای رفتن به تبریز و تحویل گرفتن كارش روبه‌رو شد…

• بله، همین‌طور است. ارتش سرخ در مدت اشغال آذربایجان، قدرت و نفوذ زیادی در این منطقه به دست آورده بود. چنانچه استاندار بعدی آذربایجان، مرتضی قلی‌بیات هم با موافقت آنها و با یكی از هواپیماهای شوروی به تبریز رفت.

□ آیا به‌جز بی‌اعتباری حزب توده در میان مردم، تشكیل فرقة جدید دمكرات آذربایجان علت دیگری هم داشت؟ و آیا هیچ یك از اعضای حزب توده با تأسیس این حزب جدید مخالفت نكردند؟

• بله،‌ علاوه بر آن به جهت اقدامات خشونت‌آمیز و حمایت از منافع شوروی، از نظر مردم، حزبی وابسته و نامقبول بود. مقامات شوروی، دیگر به رهبران حزب توده اعتمادی نداشتند. چنانكه پس از تشكیل فرقة دمكرات آذربایجان، افرادی چون علی امیرخیزی و دیگر كسانی كه مورد اعتماد ایشان نبودند، به بهانه‌های واهی از حزب توده رانده شدند. كار تشكیل فرقة دموكرات در شهریور 1324 یعنی به فاصله یك ماه پس از حادثة لیقوان با وجود مخالفانی چون فریدون كشاورز، ایرج اسكندری و دكتر نصرت‌الله جهانشاهلو، بدون اشكال، انجام شد.

فرقة دموكرات در 12شهریور 1324 به رهبری سیدجعفر پیشه‌وری با صدور بیانیه‌ای اعلام موجودیت كرد. حزب در این بیانیه، با احترام به تمامیت و استقلال ایران، خواستار خودمختاری آذربایجان شد!

پایان قسمت اول