محاصره‌ی مشكین‌شهر با ۲۷ كامیون عملی شد. از افسران فراری همدست دموكرات‌ها كسانی كه در اینجا دیده شده، سروان قاضی اسداللهی و سروان رصدی اعتماد بودند.

محاصره‌ی مشكین‌شهر با 27 كامیون عملی شد. از افسران فراری همدست دموكرات‌ها كسانی كه در اینجا دیده شده، سروان قاضی اسداللهی و سروان رصدی اعتماد بودند.

فرماندهی ژاندارمری این شهر با ستوان یكم اردبیلی بود. فدائیان فرقه‌ی دموكرات در تصرف این شهر بمب دستی به كار بردند، ژاندارمری مقاومت كاملی كرده، ولی بالاخره مهاجمین با استعمال بمب‌هایی در ساختمان ژاندارمری رخنه كرده و بر معدودی ژاندارم فائق آمدند. ستوان یكم اردبیلی را دستگیر و با 12 نفر ژاندارم خلع درجه نموده و با طرز مخصوص و خارج از انسانیت تیرباران كردند. تلفات اشرار در این مصادمه به قدری زیاد بود كه به انتقام آن، بلافاصله ستوان اردبیلی و سایر ژاندارم‌ها را تیرباران و قطعه قطعه كردند.

دموكرات‌ها پس از تسلیم ژاندارمری با تمام قوا شروع به حمله به سربازخانه‌ها كردند. حملاتی كه فداییان فرقه‌ی دموكرات به سربازخانه‌ها نمودند، شدیداً دفع شد و تلفات سنگینی به آنها وارد آمد. باید دانست كه ستوان یكم صدوقی، فرماندهی گروهان 90 نفری مشكین‌شهر را به عهده داشت. دموكرات‌ها چون از حملات خود نتیجه‌ای نبردند، به حیله متوسل شدند. توضیح آن‌كه سروان ادیب امینی- رئیس انتظامات عشایری- را كه توقیف كرده بودند، مجبور نمودند نامه‌ای نوشته و ضمن آن دستور تسلیم اسلحه و ترك مقاومت را بدهد، فرمانده گروهان ستوان صدوقی[1] به این نوشته كه گویا جعلی بود، ترتیب اثر نداد، تا این‌كه ستوان دوم شعردوست كه با دموكرات‌ها دمساز و هماهنگ بود، واسطه‌ی صلح شد. دموكرات‌ها قرآن مهر كرده، قسم خوردند كه با تسلیم‌شدگان كاری نداشته باشند. چون ژاندارمری تسلیم شده بود و امید رسیدن كمك هم از هیچ محلی در بین نبود، با این شرط كه به جان افسران و سربازان صدمه‌ای نرسد، افسران مزبور شرایط تسلیم را قبول كردند. فداییان دموكرات بلافاصله به محض این‌كه ستوان صدوقی و ستوان شعفی و استوار دوم هوشیار كه دو نفر اخیر فرماندهی دسته را داشتند، از سربازخانه‌ها خارج شدند، هر سه را از پشت سر مقتول ساختند و سپس عباسقلی اربارزاده و سروان ادیب امینی و دو نفر استوار دیگر را به گن‌دره‌سی، در یك فرسخی برده و به طرز فجیعی كشتند. سروان ادیب امینی چون انگشتر طلایی در دست داشتند، اشرار انگشتش را نیز بریدند».[2]

برای دولت مركزی ایران، كه در اشغال ارتش‌های بیگانه قرار داشت، امكان هیچ‌گونه كمك و حمایت از این افسران و سربازان فراهم نگردید جز آن‌كه سه هفته بعد از شهادت آنها مجلس ختمی به یاد آنان در تهران تشكیل داد و وزارت جنگ در جراید مورخ 17 دی ماه 1324 آگهی را چنین اعلام كرد:

«به مناسبت شهادت سرهنگ دامپزشك سید عباس معین آزاد، سروان اسدالله ادیب امینی، ستوان یكم پیاده غیظعلی شعفی، ستوان یكم پیاده امامقلی ضیایی‌مهر و ستوان یكم پیاده ابوالقاسم صدوقی، روز چهارشنبه 18 دی ماه از ساعت 10 تا 12 در مسجد مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ منعقد خواهد بود.»[3]

سرگذشت مظلومانه‌ی سربازان و افسران وطن‌دوست و دلیر ایرانی در آن روزها كه فرقه‌ی دموكرات با حمایت عوامل شوروی به پادگان‌ها یورش می‌برد و تنها به جرم وطن‌دوستی با فجیع‌ترین وضع دست به كشتار می‌زد به نوبه‌ی خود موضوع پژوهش دیگری را می‌طلبد تا علاوه بر آشكار ساختن چهره‌ی واقعی مدعیان دروغین آزادی آذربایجان و جنایات غیر انسانی آنها، غبار گمنامی را نیز از چهره‌ی سربازان و دلیرمردان وطن برباید و این فدائیان و شهیدان وطن را كه با وجود بی‌لیاقتی و وابستگی سیاستمداران و امرای ارتش در تهران مرزهای وطن را رها نكرده و تا آخرین نفس از آن پاسداری كرده‌اند بهتر بشناسیم. به این ترتیب بعد از این‌كه شهرها و بخش‌های تابعه‌ی اردبیل توسط گروه‌های مسلح فرقه و با حمایت عوامل شوروی به اشغال درآمد، نوبت به مركز شهرستان، یعنی شهر اردبیل شد. كسانی كه در آن ایام در اردبیل بودند و در مسیر كارها قرار داشتند از لیاقت و كاردانی، به ویژه میهن‌پرستی و وظیفه‌شناسی فرمانده تیپ اردبیل سرهنگ زریو تمجید كرده‌اند.

سربازخانه‌ی شهر در آن ایام در تصرف ارتش سرخ بود و پادگان نظامی روس‌ها در آنجا استقرار داشت.


[1]. ستوان صدوقی فرزند شیخ‌العلما صدوقی(ره) از روحانیون سرشناس اردبیل بودند كه این روحانی فاضل ضمن این‌كه در ورع، تقوی، زهد و فضل به نهایت مطلوب محسوب می‌شد در زمینه تفسیر قرآن نیز از نوادر روزگار بود مفسری كه مردم اردبیل آنچه از او دیدند عمل به گفتارش بود و همه‌ی گفتارش نیز از قرآن.

به طور مثال در همین ماجرای قتل ناجوانمردانه‌ی فرزندش ستوان یكم ابوالقاسم صدوقی، وقتی كه بعد از سرنگونی حكومت فرقه‌ی دموكرات آذربایجان عوامل دولتی قاتل پسرش را دستگیر و به نزدش در اردبیل آوردند از ایشان خواستند تا از قاتل شكایت كند تا او را اعدام كنند، ولی ایشان قبول نكردند و گفتند: «چون مطمئن نیستم و خودم ندیدم نمی‌توانم باعث مرگ او باشم.»

(نجف‌قلی پسیان، مرگ بود، بازگشت هم بود، تهران، شركت سهامی چاپ، 1327، صص 86-88)

[2]. نجف‌قلی پسیان، مرگ بود، بازگشت هم بود، تهران، شركت سهامی چاپ، 1327، صص 86-88

[3]. باباصفری، پیشین، ص 92