آیت‌الله میرزا محمّد ثقـﺔالاسلام برادر شهید ثقـﺔالاسلام تبریزی در خاطرات خود اطلاعات ارزشمندی ارایه می‌دهد

آیت‌الله میرزا محمّد ثقـﺔالاسلام[1] برادر شهید ثقـﺔالاسلام تبریزی در خاطرات خود اطلاعات ارزشمندی ارایه می‌دهد

«و از جمله قضایایی كه در دوره‌ی متجاسرین (پیشه‌وری) سال 1324 شمسی در زمان استیلای قشون روسیه شوروی در آذربایجان روی داد بدواً مقداری اسلحه از قبیل تفنگ و فشنگ و غیره در اطراف شهر و دهات ریختند و دهاتی‌ها را مسلح كردند و نظرشان تجزیه كردن آذربایجان و الحاق نمودن به روسیه شوروی بود و هر یك با انواع مختلفه به اهالی فشار می‌آوردند.

روزی آقای حاج عظیم‌خان با مشهدی علی آقای شربت‌زاده پیش اینجانب آمدند و از من تقاضایی كردند كه جمعی از علما و تجار و اعیان و احزاب اینجا دعوت نماییم و در مقابل تمنای اینها آنچه لازمه است جوابی با حضور اهالی داده شود. بنده هم حاضر شدم. از آقایان علما حضرت آقای حاج میرزا خلیل آقا مجتهدی و حاج میرزا باقر آقا قاضی و جمعی از تجار مبرز و اعیان و اشراف شهر تبریز به منزل اینجانب دعوت شدند و جمعی هم از سران فرقه‌ی دموكرات‌ها از جمله آقایان حاج میرزا علی شبستری و دكتر جاوید و آقازاده ارومیه و آقای رفیعی و غیره حضور داشتند. وقتی كه دیدم كه این مجلس با سكوت می‌گذرد بدواً با دكتر جاوید صحبت می‌كردم و ایشان تمنا و تقاضایشان این بود كه آذربایجان تجزیه و به روسیه شوروی ملحق گردد و آقای رفیعی مقدماتی برای تجزیه كردن مذاكره كردند و از مأمورین دولت پاره شكایاتی می‌كردند. در این اثنا بنده سر مجلس رفتم و اظهار كردم چنانچه شكایتی از مأمورین دولت هست این باعث نمی‌شود كه ما مملكت خودمان را ترك كنیم و از ایرانیت دست بكشیم و جزو دولت روسیه بوده باشیم. در این هنگام آقای رفیعی بنای تكلم گذاشت و از حركات ژاندارم‌ها و سایر مأمورین شكایت كرد و بنده عرض كردم كه اجحاف و تعدی مأمورین دولت موجب نمی‌شود كه ما وطن خودمان را ترك گفته و به دولت اجنبی ملحق باشیم و در ضمن پاره مطالبی كه بر ضد مصالح مملكت مطرح می‌شد بنده به هر یك آنان جواب قانع‌كننده می‌دادم و پس از چند لحظه مجلس متفرق شد و قضایا كاملاً معلوم گشت انتهی.

بعد از دو سه روز از طرف ایالت، میرزا یوسف‌خان و اشرفی كه جزو مأمورین آنجا بودند ما را به ایالت بردند و منظور ایشان متفرق ساختن و داغون نمودن قشون آذربایجان بود و مقصودشان این بود كه ما برویم با تیمسار سرتیپ درخشانی كه آن موقع لشكر آذربایجان در اختیار ایشان بوده و فرماندهی لشكر تبریز را در عهده داشتند مذاكره كنیم كه این همه قشون آذربایجان را منحل و متفرق نمایند. در همین حال ما چند لحظه در ایالت نشستیم هنوز از خود پیشه‌وری خبری نبود بعد معلوم شد كه در خیابان شهر و یا در جای دیگر می‌باشد. بالاخره نیامد در این هنگام آقای الهامی (فرزند مرحوم حاج ساعدالسلطنه) با چكمه وارد اطاق شد و اظهار كرد كه دهاتی‌ها در اطراف شهر ریخته و درصدد هستند كه با اسلحه غفلتاً به شهر هجوم آورده و غارت كنند. بنده عرض كردم كه آخر محرك اصلی كیست و از طرف كدام دست‌های مرموز این همه تفنگ و فشنگ و اسلحه و غیره را به دست این همه دهاتی‌ها داده و آنان را مسلح و مجهز نموده‌اند؟ پس از اینكه این مطالب را به پایان رسانیدم پا شدیم با همراهی حاج میرزا خلیل آقا مجتهد به خانه مراجعت كردیم پشت سر ما آقای رفیعی و آقای صدقیانی به بنده منزل تشریف آوردند و عمده منظور فرمانده قشون آذربایجان بود ملاقات كنیم. بنده و آقای صدقیانی جواب دادیم كه یك نفر هم از شما (یعنی از اتباع پیشه‌وری) همراه ما برود و هر چه صحبت می‌شود معین گردد و تكلیف كردیم خود آقای رفیعی همراه ما بیاید قبول نكرد و گفت بروم یك نفر كسی دیگر بفرستم. تا یك ساعت منتظر شدیم خبری از وی نشد بعد آقای صدقیانی برخاست و به منزل خود رفت. فردای آن روز كه قشون آذربایجان (تحت فرماندهی سرتیپ درخشان مقیم تبریز) داغون و مرخص شدند آن وقت معلوم شد كه این آقایان فرقه‌ی دموكرات‌ها قبلاً خودشان با یكدیگر تماس حاصل و شبانه ملاقات و مذاكرات و صحبت‌هایی به عمل آورده‌اند كه فردای آن روز طرف صبحی تمامی قشون (مقیم آذربایجان) را مرخص و سربازان هر یك به محل خود به طرفی داغون و رهسپار شدند...»



[1]. آیت‌الله میرزا محمّد ثقـﺔالاسلام تبریزی برادر شهید آیت‌الله میرزا علی ثقـﺔالاسلام تبریزی می‌باشد كه در عاشورای 1330 هجری قمری توسط روس‌ها به شهادت رسید. (آیت‌الله میرزا محمّد ثقـﺔالاسلام تبریزی، سوانح عمر یا آثار تاریخی، تبریز، چاپخانه رضایی، 1340 شمسی/ 1380 قمری، صص 144-141.)