غلام‌یحیی كه بعداً ژنرال دانشیان نامیده شده در حقیقت ارتش متجاسرین را اداره می‌كرد، به طور قطع و یقین معلوم نیست كه در كجا نشو و نما كرده است

غلام‌یحیی كه بعداً ژنرال دانشیان نامیده شده در حقیقت ارتش متجاسرین را اداره می‌كرد، به طور قطع و یقین معلوم نیست كه در كجا نشو و نما كرده است، ... در شهریور ماه 20 مستخلص و به سراب آمده، دست به فعالیت‌های شدیدی می‌زند و علناً علیه مالكین آذربایجان شروع به تبلیغات و تحریكات دامنه‌داری می‌نماید، در این میان تحت تعقیب قرار گرفته ولی به وسایلی مستخلص و دامنه‌ی عملیات خود را به میانه و گرمرود می‌كشاند، در منطقه‌ی میانه عده‌ای را دور خود جمع و با پشتیبانی رسمی نیروی بیگانه، حزب توده را به همكاری پنبه‌ای نام كه از اهالی میانه و شغلش كفشدوزی بود تشكیل می‌دهد، در این موقع مرحوم عبدالله انصاری شهردار و بخشدار میانه بود. برای جلوگیری از اعمال خائنانه‌ی غلام‌یحیی و ایادی او جمعی از میهن‌پرستان میانه، جمعیتی به نام خیریه تشكیل دادند كه در رأس آن مرحوم ارشدالممالك (داود رنجیر وكیلی)- مسعودنظام علوی- انتخاب‌السلطان انصاری و سالار مظفر شقاقی قرار داشتند، شعب این جمعیت در دهات میانه و گرمرود نیز تشكیل شد منجمله در قریه‌ی اشلق واقع در بیست و پنج كیلومتری میانه شعب آن جمعیت تشكیل و ریاست آن به آقای مهدی نثار (امیر انصاری) محول و معاونتش به مرحومین جعفر و سعید انصاری واگذار شد.

در اواخر سال 23 غلام‌یحیی به اتفاق پنبه‌ای به اشلق آمده پس از ایراد سخنرانی پرآب و تابی صادق‌نامی از اهالی اشلق را (كه بعداً ماژر انصاری نامیده شده پس از آمدن نیرو به آذربایجان دستگیر و در تبریز اعدام گردید) به ریاست حزب در اشلق و قراء اطراف تعیین و علناً دستور غارت اموال و هتك حیثیت منتسبین به جمعیت نامبرده در بالا را صادر كرد، در مقابل، رهبران و اعضای جمعیت خیریه‌ی مذكور نیز كه به منظور و مقصد غائی و نهائی آنها پی برده بودند شدیداً مقاومت كرده و از هیچ نوع فداكاری مضایقه نمی‌نمودند، چنان‌كه در بهار سال 24 هنگامی كه غلام‌یحیی و پنبه‌ای برای تحریك مردم و ایجاد هرج و مرج از میانه به اشلق حركت كردند به آنها پیغام دادند از نیمه راه به میانه بازگردند و چون علی‌رغم این تكلیف آنها از تصمیم خود بازنگشتند در نیم‌كیلومتری پایین اشلق مواجه با اعضای جمعیت خیریه و میهن‌پرستان شده، غلام‌یحیی و پنبه‌ای شدیداً مضروب گشتند و وسیله‌ی دستگاهی كه به لهجه‌ی تركی «مافه» نامیده می‌شود به میانه حمل و یك ماه در بیمارستان راه‌آهن بستری می‌شوند، در این موقع دست‌های خارجی به كار افتاده آقای مهدی نثار و مرحوم سعید انصاری به تبریز احضار و مدتی در زندان شهربانی تبریز بازداشت شده بعداً آزاد گشتند و ضمناً به قصاص این عمل، هواخواهان غلام‌یحیی یعنی اعضای حزب توده، آقای مرتضی رنجبر را شدیداً مضروب می‌نمایند كه ایشان هم عیناً یك ماه بستری می‌شوند پس از حصول آزادی، آقای نثار بلادرنگ به تهران عزیمت نمود ولی مرحوم سعید انصاری به میانه و اشلق بازگشته مجدداً به مبارزه با خائین پرداخت. قضایای فوق و رخوتی كه مأمورین دولتی را فراگرفته بود و همچنین حمایت نیروی بیگانه باعث شد كه حزب توده تدریجاً قدرت گرفته جمعیت خیریه عملاً منحل شود. توزیع اسلحه در دهات شروع شد و به عنوان نمونه و یا شروع عمل، فاجعه‌ی لیقوان آغاز و مرحوم حاجی احتشام كشته شد، شب 26 آبان میانه محاصره و پس از خلع سلاح ژاندارمری و شهربانی انتخاب‌السلطان انصاری و احمد آقایاری دستگیر و در مقابل بخشداری میانه تیرباران شدند (انتشار این خبر در تهران موجب شد؛ عبدالله انصاری كه قبلاً بخشدار میانه بوده در اثر فشار خارجی‌ها به طهران انتقال یافته، ریاست دفتر امور شهرداری‌ها را در وزارت كشور به عهده داشت مبتلا به مرض سل ریوی گشته با اینكه در عین حال از مبارزه علیه بیگانه‌پرستان و خائینین دستب رنمی‌داشت از شدت بیماری روز سوم خرداد ماه 25 در طهران درگذشت.) توقیف‌های دسته‌جمعی، قتل و غارت‌های فجیع وحشیانه شروع شد، شب 27 آذر 27 ارشدالممالك رنجبر وكیلی و مسعودنظام علوی نیز دستگیر شدند، ارشدالممالك را در پل‌ختر محاكمه نمودند، هنگامی كه از آنها علت دستگیری و محاكمه‌ی خود را پرسید به او پاسخ دادند: «پسر تو با سید ضیاءالدین مربوط است!» در این موقع غلام‌یحیی به اتفاق یك نفر مهاجر به آنجا رسیده می‌گوید: «اینها را به فرقه ببرید...» ارشدالممالك متوجه می‌شود كه منظور اعدام او است تقاضا می‌كند كه لااقل از كشتن نوكرش متصرف شوند. اظهار می‌دارند: با هیچ‌یك از شما كاری نداریم...

امواج كف‌آلود قزل‌اوزن، آن شب در پل‌دختر شاهد این فاجعه دلخراش بودند، مرحوم وكیلی و نوكر او را سواره به جلو فرستادند ناگاه صدای شلیك سه گلوله پیاپی شنیده شد، ارشدالممالک از اسب به زیر افتاد و آخرین جمله‌ای كه ادا كرد این بود: «من روی ایمان به شاه و میهن كشته می‌شوم...»

مسعود نظام علوی در اونلق دستگیر و اظهار می‌دارد: «من باز هم به عقاید خود پابرجا هستم و از كشته شدن هم نمی‌ترسم اگر می‌خواهید مرا بكشید به تبریز ببرید» ولی آن فرومایگان بی‌وطن و بیگانه‌پرست كه به همه‌چیز جز خدا و وجدان فكر می‌كردند تقاضای او را قبول نكرده در یكی از قهوه‌خانه‌های بین راه به او تكلیف پیاده شدن می‌كنند و چون امتناع می‌نماید غلام‌یحیی با قبضه‌ی اسلحه كمری به سر او می‌زند و دیگران با سرنیزه چند جای بدون او را مجروح و سپس با شلیك چند گلوله به زندگی پرافتخارش پایان می‌دهند.

 

در دهستان ترك، ستوان ابرار فرمانده ژاندارمری را كه بیست و چهار ساعت شجاعانه با آنها جنگیده بود با وضع دلخراشی مقتول ساخته متوجه سراب شدند.

از جمله‌ی شهدای میانه، نام سالار مظفر شقاقی و فرزند جوانش را نیز باید ذكر كرد[1]



[1]. ایرج اخگر، مرگ هست و بازگشت نیست، تهران، مؤلف، 1327، صص 45-42.