«اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» در طول چند دهه آمال و بهشت موعود كمونیست‌ها و سوسیالیست‌های ایران بود. پیروان مكتب كمونیسم در دهه قبل از انقلاب اسلامی و چندین سال بعد از آن فعالیت‌های گسترده‌ای گاه آشكار و گاه پنهان در ایران داشتند و هرگاه فشار حكومت فزونی می‌گرفت بسیاری از آنان به سودای زندگی در این بهشت موعود خود را با تحمل رنج و مرارت فراوان به خانه «دایی یوسف» می‌رساندند.  «خانه دایی یوسف» استعاره‌ای بود از كشور شوراها و نام رهبرش ژوزف «یوسف» استالین كه به عقیده آنان حلال همه مشكلات بود و داروی تمام دردها برای همه خلق‌های جهان را با خود داشت. طی این مدت چهار نسل از چپ‌های ایران اعم از فرقه‌چی‌ها و توده‌ای‌ها و غیره رهسپار خانه دایی یوسف (اتحاد جماهیر شوروی) شدند كه آخرین آنها توده‌ای‌ها و اعضای سازمان فداییان اكثریت بودند كه بعد از سال 1362 هنگامی كه جمهوری اسلامی دست به كار سركوب گروه‌های بیگانه‌گرا شد، راه شوروی را در پیش گرفتند. با آن‌كه در این مدت بسیاری از مهاجران ایرانی پس از رویارو شدن با حقایق دردناك زندگی در شوروی و تجربه تلخی كه به دست آورده بودند از بهشت خیالی گریخته و خود را به كشورهای اروپایی غربی رساندند و برخی نیز به ایران بازگشتند. اما هیچ‌یك از آنان تجربیات و اطلاعات خود را به تحریر درنیاورد و در اختیار دیگران نگذاشت. به طوری كه مهاجرین بعدی همگی بی‌اطلاع از آن‌چه در پشت پرده آهنین بر مهاجرین می‌گذشت غالباً با شوقی وافر رهسپار «خانه دایی یوسف» شدند و زمانی با حقایق رقت‌انگیز زندگی مهاجرین آشنا شدند كه خود به دام افتاده بودند.

تنها در سال‌های اخیر است كه تنی‌چند از این مهاجران همت به خرج داده و با شجاعت اخلاقی ضمن انتقاد از باورها و اعتقادات خویش تجربه خود را از زندگی در بهشت موعود به صورت مكتوب درآورده و تصویر گوشه‌هایی از آن را به علاقه‌مندان و پژوهشگران ارائه كرده‌اند. در حال حاضر بابك امیر خسروی و محسن حیدریان سرگرم مطالعه و تحقیق وسیع در زمینه سرنوشت غم‌انگیز این چهار نسل از ایرانیان مهاجر هستند كه قطعاً تصویر روشن‌تری در این باره ارائه خواهد داد. چند سال قبل نیز محمد تربتی در كتابی زیر عنوان «از تهران تا استالین‌آباد» تجربه‌های شخصی و خاطرات خود را از زندگی در شوروی سابق را منتشر كرد. «خانه دایی یوسف» نیز تجربه‌ها و خاطرات یكی دیگر از شیفتگان این جنت موعود است. اتابك فتح‌الله‌زاده از اعضای سازمان فداییان اكثریت و جزو آخرین نسل از این مهاجرین بوده كه بعد از سال 62 رهسپار شوروی شده‌اند. بخشی از مدت اقامت وی در شوروی هم‌زمان است با دوران حكومت گورباچف كه به تدریج تغییر در ساختار سیاسی در حال شكل‌گیری بود و از این نظر سخت‌گیری‌های وحشتناك دوران استالین و خروشچف و كاسیگین و برژنف جای خود را به سیاست‌های ملایم‌تری داده بودند ولی با این حال تجربه‌های فتح‌الله‌زاده آن‌چنان تلخ و دهشتبار است كه به گفته خود در مقدمه كتاب، یادآوری آن نیز برایش بسیار دردناك و تأسف‌بار بوده است. نویسنده كتاب را «به هزاران ایرانی بینام و نشان كه در زندان‌های استالینی و اردوگاه‌های سیبری جان باختند» تقدیم كرده است نسبت به عملكرد گذشته سازمان اكثریت دیدی انتقادی دارد و یادآور می‌شود كه اگر سازمان‌ها و احزاب دیگر نسبت به انحرافات درونی خود بی‌رحم نباشد راه به جایی نخواهد برد. وی می‌گوید «امید من این است كه دارندگان نقش‌های بزرگ و كوچك در سازمان اكثریت در بازنگری انتقادی به كارنامه گذشته خویش پیش‌قدم شده و آنچه را كه در شوروی سابق رخ داده صادقانه به قلم بیاورند. آن وقت است كه من و ما به لغزش‌ها و اشتباهات خود پی خواهیم برد.» فتح‌الله‌زاده گرچه خود از آخرین نسل مهاجرین است ولی «خانه دایی یوسف» تنها خاطرات شخصی وی با شرح وضعیت این نسل چهارم نیست وی در مدت اقامت خود در شوروی با بسیاری از شخصیت‌ها و فعالان نسل‌های پیشین چپ كه بسیاری از آنان از چهره‌های سرشناس حزب توده هستند ارتباط برقرار كرده و خود در این مدت به مطالعه پیرامون سرنوشت سه نسل پرداخته است از این رو كتاب شامل اطلاعات ارزنده‌ای نیز طی این مدت چهار نسل از چپ‌های ایران اعم از فرقه‌چی‌های آذربایجان در زمان غلام‌یحیی و پیشه‌وری است. این كتاب مهم چنین شرح می‌دهد كه چگونه سران حزبی در شوروی از امتیازات و امكانات ویژه‌ای كه رهبران حزب برادر و پویت‌بورو در اختیارشان می‌گذاشتند بهره‌مند می‌شدند و چگونه عملاً اختیار سرنوشت مهاجران ایرانی در دست سران حزبی هم‌وطن كه با دستگاه‌های امنیتی و اطلاعاتی و نیز مقامات كشوری شوروی ارتباطی تنگاتنگ داشتند بوده است. هم‌چنین فاش می‌سازد كه این سران حزبی تا چه اندازه در شكل‌گیری این سرنوشت غم‌انگیز نقش داشته‌اند.

فتح‌الله‌زاده داستان زندگی مهاجرین ایرانی در شوروی را با صداقتی قابل تحسین و كلامی روان و بی‌تكلف بیان كرده است. شیوه نگارش داستان‌گونه كتاب این امتیاز را به آنان می‌دهد كه خواننده از بحث‌های تحلیلی و پژوهشی كه در جای جای كتاب مطرح می‌شود، دچار خستگی نگردد.

«خانه دایی یوسف» در 236 صفحه در قطع رقعی با جلد شومیز به تاریخ بهار 2001 توسط نویسنده در سوئد چاپ و منتشر شده و به بهای 60 كرون سوئد به علاقه‌مندان عرضه می‌شود.

لازم به توضیح است در مقدمات این كتاب محل فعالیت فتح‌الله‌زاده در شهرستان‌های پارس‌آباد- بیله‌سوار گرمی، اردبیل و تبریز بوده كه از این حیث نیز مطالبی از وقایع این دوران به خوانندگان می‌دهد.

 

انتظار كشنده و صبح امید

روزی در ساری‌آغاج بنابه خواهش مردی اردبیلی برای خواندن نامه به خانه‌اش رفتم. نامه حاكی از آن بود كه تنها برادرش فوت كرده است. وی غمگین و با چشمان گریان به من گفت: آن روزها من و دوستانم در اردوگاه سیبری فقط یك چیز آرزو می‌كردیم، آرزوی یك وعده غذای سیر. بعد از رهایی از اردوگاه‌های سیبری و اقامت در كازاخستان می‌گفتم: خدایا می‌شود كه ما صاحب مسكن و غذای مناسب و دارای همسر و فرزند بشویم. این خواست‌ها در آن شرایط سخت، تنها آرزو و خواب و خیال بود، اما سرانجام به تحقق پیوست. اما یكی از خواست‌های ما هرگز برآورده نشد و آن هم رفتن به ایران بود. نشد كه نشد. پدر و مادرهای ما، خواهر و برادرهای ما فوت شدند حال نوبت خودمان رسیده است. هر سال باید در مجلس ترحیم دوستان شركت كنیم.

در زبان مادری من ضرب‌المثلی است كه می‌گوید، آقا خرسه یك گلابی دارد و هزار و یك بازی. می‌شود گفت به گردش روزگار چه‌بسا ناممكن‌ها ممكن می‌شود. پس از آمدن من به كشور سوئد تعدادی از ایرانیان نیز، در آخرین روزهای دوران دبیر اولی گورباچف، راهی ایران شدند اما در آن زمان متأسفانه اكثریت آنها از جمله آن مرد اردبیلی فوت شده بودند و به آرزوی خود نرسیدند. من پس از یك سال برای آوردن همسرم، از سوئد راهی شوروی شدم. تنها با دو نفر از كسانی كه به ایران رفته و بازگشته بودند، دیدار و ملاقات كردم. یكی از این دو نفر را كه برای اولین‌بار می‌دیدم كه (متأسفانه اسم وی را فراموش كرده‌ام) می‌گفت: من به زادگاهم شهر تبریز رفتم. هنوز هم قادر نیستم احساس خود را بیان كنم. بعد از دو روز به برادر كوچكم گفتم من می‌خواهم خودم تك و تنها به خانه‌ای كه در آنجا متولد شده‌ام، بروم. برادرم و سایر افراد خانواده‌ام گفتند متأسفانه در آن خانه كسی زندگی نمی‌كند و خانه خراب شده است قرار است بنای جدیدی بسازیم. به هر حال به راه افتادم قلب من هم مانند قلب گنجشك می‌زد. تمام خاطره‌های دوران كودكی مثل پرده سینما از برابر چشمانم می‌گذشت. وارد حیاط و خانه خراب شدم با چشمان اشك‌آلود قامت درخت توت را دیدم به یاد برادر بزرگی كه فوت شده بود افتادم كه در كودكی بالای آن درخت می‌رفت. و به هنگام بازی به دور آن می‌چرخیدم.

حال كه برادرم نبود درخت توت را به یاد او بغل كردم و بوسیدم و اشك ریختم. در آن لحظه دلم می‌خواست دوباره به دوران كودكی خود برگردم سرم را بر زانوی مادرم بگذارم و دستان مهربان مادرم را بر موهایم حس كنم. اینها همه فكر و خیال بود. دیگر چه كسی می‌تواند این گذشته را به من برگرداند؟ به خانه برادرم برگشتم. خواهر كوچكم را با چشمان گریان دیدم كه می‌گفت: چرا تك و تنها به خانه پدر رفتی؟ یكی دیگر از زیارت‌كنندگان كشورمان میرزا آقا بود هنگام شرح دادن، سبك‌بال بود و گویی كه بار سنگینی را از شانه زخمی خود به زمین می‌گذاشت و همانند كودكی، اشك از چشمانش سرازیر شد. من اشك میرزا آقا را تا آن موقع ندیده بودم اما این اشك خوشحالی بود. می‌گفت اگر حكومت شوروی گوشت و پوست و استخوان و تمام وجودم را با روس‌ها در چرخ گوشت، چرخ كند و از این مخلوط دوباره آدم بسازد من باز رگ و ریشه‌های ایرانی و تبریزی خود را پیدا خواهم كرد میرزا آقا گفت: وقتی وارد ایران شدم یك روز تمام زبانم لال شد. خواهرم گریه كرد كه چرا حرف نمی‌زنی. اگر كسی تپانچه را به مغزم می‌گذاشت و مرا تهدید می‌كرد كه حرف بزنم باز قادر به حرف زدن نبودم. از تهران كه راهی تبریز شدم حدود پانصد نفر از اقوام و آشنایان به استقبالم آمده بودند اما بعد از گذشت نزدیك پنجاه سال من چه كسانی از این‌ها را می‌توانستم بشناسم. دوباره از تبریز راهی تهران شدم. دو هفته هر روز سه ساعت باید در وزارت اطلاعات حاضر می‌شدم و منتظر می‌ماندم تا ده یا پانزده دقیقه با من صحبت كنند. از حزب توده و سازمان اكثریت می‌پرسیدند كه من حرف جالبی برایشان نداشتم. روزی عصبانی شدم و اعتراض كردم كه این حرف‌ها را چرا از من می‌پرسید؟ من نه كاری با شما و نه كاری با آنها دارم. از جان من هم رحمان و هم شیطان دست كشیده است. از من چه می‌خواهید؟ بعد از پنجاه سال با كشیدن بدبختی‌ها در شوروی از من چنین استقبال می‌كنید؟ اگر شما با شاه مبارزه كردید باید از من تشكر كنید كه چهل سال زودتر از شما شروع كردم. من چه می‌دانم حزب توده و یا سازمان چه كار می‌كنند، یا نمی‌كنند. اما تنها توصیه من به شما این است كه آنها را به حال خود بگذارید. آنها خودشان به مرور از روس‌ها فاصله می‌گیرند. گفتند: اگر مزاحم شما شدیم ببخشید. این وظیفه ماست كه به خاطر كشورمان هشیار باشیم. مرا مرخص كردند.