مصطفی مهاجر فروشنده روزنامه وطن یولوندا در خوی با اتکا به روابط خود با کماندان روسی به آزار و اذیت مردم می پرداخت وبه ناموس باقری جوان غیور قصد دست درازی می کند . باقری در روز روشن با دشنه ای سراغ وی می رود  و اورا به قتل می رساند و بلافاصله خود را به شهربانی معرفی می کند علی رغم تلاش مسئولان قضایی و سیاسی شهرستان، شوروی ها به خاطر ارتباط وی با آنها خواستار اعدام این جوان غیور می شوند و سرانجام در روزی غم انگیز و فراموش نشدنی در خوی به جوخه اعدام سپرده می شود هنوز هم خاطره تاثر انگیز آن از ذهن کهن سالان خویی نرفته است  جوان ناکام هنگام مرگ خود را نباخته بود و ساعت خود را باز کرده وصیت کرد به نامزد نامرادش برسا نند . کت خود را هم در آورده  و گفته بود پدرم فقیر است در هنگام مرگ هم نمی خواهم ضرری به پدرم از این باب وارد شود .خوشبختانه اسناد و مکاتبات آن در آرشیو اسناد نهاد ریاست جمهوری موجود و در دست انتشار است  دکتر محمد امین ریاحی خویی که آن ایام در تهران بوده مرثیه ای برای این جوان ناکام سروده که چنین است:

شهید گمنام

هدیه بروان پاك و بیگناه عبداله باقری كه در 16 شهریور 1324 بگناه میهن‌پرستی در نتیجه فشار خارجی و تسلیم و خوش‌رقصی مأمورین ایرانی در خوی تیرباران شد.

 

تا براه  عشق  میهن  داد  جان  جانان  ما

نیست گیتی  از  برای  ما  مگر  زندان  ما

ایكه در راه دفاع حق خود  گشتی  شهید

جان فدای ملك كردی ای فدایت جان ما

اشك خونین را نثار خاك  پاكت  میكنیم

یادگار است این نگه‌دار از  دل  ویران  ما

زیر گور تنگ چون گنجیدی ای مرد دلیر

قرنها باید كه زاید  چون  توئی  ایران  ما

در ره عشق وطن خونین‌كفن بایست  بود

شاهد ما این شهید  پاك  جان  افشان  ما

عشق مغرورانه میگوید در این سودا  بلند

دشته ما بین و گر  خواهی  بیا  میدان  ما

كشور ایران بدست دشمن بیگانه سوخت

دزد جان و مال ما شد  راستی  مهمان  ما

آتش بیداد  بین  در  شهرهای  دوردست

گرم  خوشخوانی  وكیلان  بهارستان   ما

هر چه بیداد و ستم خواهند گو با ما كنند

آید آن روزی كه گیرد  داد  ما  یزدان  ما

تیغ   بیگانه   گلوی   ملت   ایران   برید

تیشه   بیگانه   ویران   میكند   بنیان   ما

این  كند  تبخیز  فتنه   خطة    تبریز   ما

و آن دیگر  ویران  نماید  شهر  آبادان  ما

ای صبا با خسرو  میهن‌پرست  ما  بگوی

كز  جفای  دیگران  نابود  شد  اركان   ما

.آقای ولای از شاهدان عینی در مورد انتقام مردم از عوامل وابسته به شوروی در خوی بعد از فرار سران فرقه نوشته است:"خون باقری، جوان رشید ایرانی كه در راه دفاع از ناموس خنجر خود را تا قبضه در سینه مصطفی نام مهاجر جای داده و با پافشاری صدر حزب توده در خوی، اعدام شده بود، در دل مردم می‌جوشید و آنها را بر در خانه سید رضا مهاجر پدر مصطفی و به سروقت برادرش، كه اصناف و كسبه اسیر دست او بودند، می‌كشانید.

این خانه دو طبقه، در نبش شمالی كوچه صابونچی- خیابان نظامیه (فرمانداری امروز) بود. سید رضا مسلح به مسلسل سبك بود و در طبقه دوم، پشت پنجره سنگر گرفته بود و در مقابل هجوم مردم تیراندازی هوایی می‌كرد. بالاخره چند نفری رفتند پشت بام و با شكافتن بام، آوار بر سرش ریختند و دستگیرش كردند و طناب بر پایش بسته، در خیابان كشان كشان و چوب‌زنان تا بیرون دروازه تازه‌كند (شوراب قبلی) بردند و در كنار جسد یزدانی انداختند.مهاجرین كه با برقراری حكومت پیشه‌وری، به نام فدایی بر تمام شئون اجتماعی و اداری تسلط یافته بودند تا آنجا كه بر ادارات هم اعمال نفوذ می‌كردند، روزها با عنوان فدایی و حافظین نظم و امنیت، تفنگ به دوش، اظهار وجود می‌نمودند و شب‌ها به در خانه‌های مردم می‌رفتند و با تهدید و ارعاب باج‌خواهی می‌كردند و پول می‌گرفتند."[1]

 



1.هفته‌نامه اَورین خوی، شنبه، شماره 182، 26 آذر ماه 1384، ص 8